اغتشاش؛ از  سوریه تا انگلیس


چند نکته در مورد مهم‌ترین رخداد این روزها که از دید ما پنهان مانده:

 

اغتشاش؛ از درعای سوریه تا بیرمنگام انگلیس

 

حساب، کتاب



۱. هر چه حساب، کتاب می­کنم؛ می­نویسم و خط  می­زنم؛ جور در نمی­آید.
منفی می­شود، کم می­آورم، بدهکار می­شوم.
همیشه آه می­کشم و همیشه نوایی درونم بلند می­شود: این رسمش نیست. «نباید» این شکلی باشد.
چرا؟ من که ...
بعد از سر بیکاری یا شاید ترس، الحمد للهی می­گویم.

2. از دوستان قدیمی است، فعال و پرکار، بانشاط و پویا.
از رفقا شنیدم چند روزی در بیمارستان بستری بوده.
از قرار معلوم مسئله چندان مهمی نیست و با دارو و مراقبت حل می­شود.
تازه فهمیدم دقیقاً سرطان خون دارد!

3. از سر خیابان می­پیچد داخل.
از  میان صف طولانی مسافرانی که در بعدازظهر گرم خیابان شکوفه منتظر تاکسی­اند، تنها دو نفر سر جلو می­برند.
از همان فاصله دور هم می­شود تشخیص داد راننده یک آدم کوتوله است!
جلوتر می­زند روی ترمز و من می­روم روی صندلی جلو می­نشینم.
قدش تا بالای زانوی من می­رسد.
با یک پشتی و بالشت صندلی را بالا و جلو آورده.
پدال ترمز و کلاچ و گاز هم.
دنده­ی پرایدِ بنفشِ سیر اتومات است.
دست راننده به دنده نمی­رسد.
بسیار خوش برخورد و خوش اخلاق است.
احساس می­کنم جایی او را دیده­ام.
موبایلش زنگ می­خورد: دید... دید... دیریت... دیریت... دید.
با خانمی در آن سوی خط صحبت می­کند.
خانم وقت می­خواهد از راننده برای شرکت در یک جشن افتتاح.
راننده قبول می­کند و قرار می­شود خانم قرار جشن را با منشی راننده هماهنگ کند!
راننده مدیر یک شرکت است گویا.

4.خسته و نالان پله­های پل عابر را زیر پا می­اندازم.
چند دقیقه­ای از مغرب گذشته و فضا دارد تاریک می­شود.
زن 50 سال ندارد.
در دست چپ یک پلاستیک طالبی و در دست راست یک کیف مشکی دارد.
پلاستیک دو طالبی­اش تلوتلو می­خورد.
خودش هم.
پله­ها را به زور و با مشقت بالا می­آید.
کمرش خم است و در هر پله دست به زانو می­گیرد.
نفس نفس می­زند.

5. نِعْمَهٌ لاتُشْكَرُ كَسِیَّئَه لاتُغْفَرُ؛ نعمتی که شکر نشود، همچون گناهی است که بخشیده نمی­شود.
جواد عشق فرمود!
(کتاب گران­سنگ بحار الانوار، ج 68، ص 53)

تلخ و شیرین

خاطراتی از تبلیغ اندیشه شهید مطهری

1. تلفن همراه ارزانم که مدام هشدار می­دهد «باتری ضعیف است» زنگ می­خورد. از دبیرخانه بینش مطهر دانشگاه است. کنار پنجره اتاق خانه 7 سال ساختی که تازه اجاره کرده­ام، می­روم و تلفن را جواب می‌دهم. هادی می­پرسد: دوره جمعه و شنبه اراک رو میری؟ دو روز آخر ماه شعبانه. همون بحث­هاس که قبلاً تدریس کردی. می­پرسم: مخاطب کیان؟ هادی نفسی تازه می­کند: همون دوره صالحین سپاه. این بار برای خانم­ها. ساعت را نگاه می­کنم. نیم ساعت از ده شب گذشته.

2. با دوست نادیده­ی آشنا، محمد مهدی منتظری، ورودی 82 حقوق، تلفنی قرار می­گذارم. قرار شد سر راه مرا هم سوار کنند. از خانه می­زنم بیرون و سر خیابان می­بینمش. دستش را جلوی نور آفتاب گرفته تا اذیت نشود. به دورها خیره شده. تکیه زده به یک سمند نقره­ای. لازم نیست خودم را معرفی کنم. وسط آن خیابان شلوغ، مرا می­شناسد. شاید از کتی که روی دست انداخته­ام. شاید هم از پیراهن ساده سفیدی که پوشیده­ام.

3. راننده 35 سال دارد و زنجیری به گردن انداخته. صندلی­اش را به عقب خوابانده و با یک دست فرمان سمند را می­گرداند. یک دختر 14 ساله و یک پسر 7 ساله دارد. خیابان شکوفه زندگی می­کند و راننده آژانسی در سعادت­آباد است. بین راه توقف کرده­ایم، ما آب معدنی بخریم و آقای راننده سیگار ESSEاش را دود کند.
- ولی خوب موندی ها!
- ولی سختی زیاد کشیدم. بعضی وقتا به خودم میگم یعنی اگه دختر من 5، 6 سال دیگه ازدواج کنه؛ من تو 40 سالگی بابابزرگ میشم؟
- چه اشکال داره؟
- اشکالی که نداره. اما خندم می­گیره.
بعد هم می­خندد. کار اصلی­اش رانندگی نیست. کار اصلی هیچ راننده­ای رانندگی نیست.

4. سی کیلومتر می­رویم و برمی­گردیم تا محمد مهدی منتظری می­فهمد گوشی موبایلش را نه در سوپر مارکت استراحتگاه بین راهی جا گذاشته و نه کسی آن را دزدیده. گوشی­اش را در کیف من پیدا می­کند. کیف­هایمان شبیه هم است. هر چه به گوشی­اش زنگ زدیم، صدایی نشنیدیم. آهنگ گوشی­اش، آهنگ تیتراژ سریال مختارنامه است. خدا رحمتش کند. مختار نه، محمد مهدی؛ دیر به اراک رسیدیم.

5.  در راه من به مطالعه  و مرور مطالب نیاز دارم و همسفرانم (راننده و دوست عزیزم) به درددل و انتقال تجربیات. قرار نبود مبحث «نظام حقوق زن در اسلام» را من ارائه کنم. اما حکمتش را بعد فهمیدم.

6.  رأس ساعت سه و بیست دقیقه به محل برگزاری دوره آموزشی سرگروه­های شجره طیبه صالحین می­رسیم: مرکز تربیت معلم شهید باهنر اراک. نماز و ناهار در سرعتی محیرالعقول اداء می­شوند. من باید مقدمات بحث را، اعم از هدف طرح بینش مطهر، مراحل مطالعه، شخصیت و اندیشه شهید مطهری و ... را برای تمامی 220 نفر شرکت کننده در دوره توضیح بدهم.   

7. در دو روز سعی می­کنم نظر شهید را در مورد موضوعاتی همچون خواستگاری، نفقه، مهریه، دیه، ارث، حق طلاق، ازدواج موقت، تعدد زوجات و استقلال زن ارائه کنم. حرف می­زنم، راه می­روم، نمودار می­کشم، بحث می­کنم، می­پرسم، جواب می­دهم و ... مرتباً از زندگی متأهلی خودم مثال­هایی می­آورم و دست و مشتم را طوری می­گیرم تا زنان و دختران نامحرم اراکی، حلقه ازدواجم را ببینند و اعتماد کنند. دوستان هم­دانشگاهی، آقایان منتظری و محبی (که از اراک به ما پیوسته) بحث­های آزادی، نفاق، توبه و جاذبه و دافعه علی علیه­السلام را توضیح می­دهند. از اول می­گویم که ای کاش این بحث­ها را یک مربی خواهر ارائه می­داد تا ارتباط و الفت پدید می­آمد و شکل مناسب­تری از کار حاصل می­شد.

8. بعد از کلاس اول روز اول کسی آمده و می­گوید برای ازدواج حتماً نظر پدر شرط است؟ متولد 60 است و نگران از آینده. توضیح می­دهم که به دلیل شناختی که پدر از مردها دارد، اسلام این حق را به وی داده. البته منطق و صلاحیت اخلاقی او نیز باید احراز شود. در غیر این صورت دختر می­تواند علیه پدر اقامه دعوا کند. فرد دیگری می­پرسد برای زنی که همسر دوم یک کشاورز شده و از سوی فرزندان زن اول مورد تهدید قرار می­گیرد، چه می­توان کرد؟ برای او از شرط اساسی و محدودکننده عدالت برای تعدد زوجات سخن می­گویم و دعا می­کنم مشکل او حل شود.

9. یک عدد آخوندِ شبانه­روزیِ بامعرفتِ باصفایِ مشتی به نام حاج آقای غلامی مرتباً به سؤالات خواهران پاسخ می­دهد. هرگاه که برای استراحت کوتاهی به سوئیت اساتید سر می­زند، می­آید چند دقیقه­ای استراحت می­کند، دستی به پیشانی می­برد، آه می­کشد و غصه­هایش را با ما تقسیم می­کند. آخوند زیاد دیده­ام، این یکی برای خودش یک نیوفولدرِ تمام عیار است!

10. یک دوست ویژه پیدا می­کنم: ریحانه! دختر موبور و شیرین زبانِ سه ساله­ی مسئول اجرایی دوره که همه «آقا سید» صدایش می­کنند. محمد مهدی منتظری، گل یا پوچ یادش می­دهد و من قصه برایش می­گویم. آنقدر با ما اخت شده که دیر وقت از ما دل می­کند. صبح روز دوم، آقا سید را بدون ریحانه می­بینم. می­گوید صبح زود بلند شده گفته بابا بریم؟  

11. کلاس صبح و بعدازظهر روز دوم پشت سر هم برگزار می­شود. بعد از کلاس دوم یکی می­آید و می­گوید پولی که از کار کردن دختر در خانواده پدری بدست آمده، متعلق به چه کسی است؟ برایش از استقلال اقتصادی زن می­گویم. در خانه پدری برای کمک به اقتصاد خانواده قالیبافی می­کرده، پدر فوت کرده، تکلیف پس­انداز پدر معلوم نیست، یکی از برادرها سندی رو کرده که طبق آن پدر وصیت کرده خانه به او برسد. اوضاع قمر در عقرب است. برایش از احکام وصیت و ارث می­گویم و برای تبیین بیشتر همه را روی کاغذی برایش یادداشت می­کنم. خانم ح آمده و می­گوید بیش از ده سال است که با شیرینی خورده پسر دایی­ام هستم و برای ازدواج، باید پسر اول خانواده ازدواج کند که اقدام نمی­کند. حکم رفت و آمدها و ارتباطات پیامکی من با این پسر نامحرم چیست؟ می­گویم باید زودتر تکلیف خودتان را مشخص کنید. ارتباط دامنه­دار می­شود ها! خانم دال آمده و می­گوید یک کار خصوصی با شما دارم. یک طبقه پایین می­آییم و وسط حیاط زیر آفتاب داغ از بقیه فاصله می­گیریم. دختر خانم که متولد 67 است، می­گوید حرف­های شما روی من تأثیر زیادی داشته. من آقا پسری را دوست دارم که شرایط ازدواج را دارد. می­دانم او هم مرا دوست دارد. شما گفتید اگر دختری، پسری را دوست داشته باشد، به دلیل تفاوت­های فطری نباید از او خواستگاری کند؛ بلکه باید در صورت امکان فرد معتمدی پیش او بفرستد. برای او که از شدت اضطراب دستانش می­لرزد، می­گویم خواستگاری زن از مرد حرام نیست، اما استثناء است. به دلیل آنکه مرد مظهر نیاز است، اما زن مظهر ناز است. اما با این اوصاف که شما می­گویید اگر احتمال می­دهید این فرد از شما در آینده خواستگاری می­کند، پس صبر کنید و منتظر بمانید. از خداوند خیر بخواهید و برای او تعیین تکلیف نکنید (عسی ان تکرهوا شيئا و هو خير لکم و عسی ان تحبوا شيئا و هو شر لکم و الله يعلم و انتم لا تعلمون). بیشتر از بلاتکلیفی خود نگران است. چند توسل و دعای مجرب را به او سفارش می­کنم و یک کلید نجات اساسی به او معرفی می­کنم: دعا. می­خواسته موضوع را به پدرش بگوید که پدر فوت می­کند. در آخر هم می­گویم یک فرد معتمد و بزرگتر پیدا کنید و بعد از ظرفیت سنجی آقا پسر موضوع را از طریق آن شخص به اطلاع او برسانید.  

12. جاهلکم مزداد و عالمکم مسوف! جاهلان شما پرتلاش و آگاهان شما تن­پرور و تنبلند! امیر عشق فرمود. (حکمت 283 نهج­البلاغه)

 

پانوشت:
من خودم را عالم نمی‌دانم. ضمیر مرجع خود را می‌شناسد! اما همه ما نسبت به مواردی علم داریم، این طور نیست؟
همدیگر را دعا کنیم در این شب‌های نورانی.

 

 

جوهر

امام صادق عليه‌السلام:
(خطاب به فضيل عياض، عاصي توبه كرده)

يا فضيل،‌العبوديه جوهره كنهها الربوبيه

عبوديت، گوهري است كه كنه و باطن آن رسيدن به مقام خداوندي است

از عبادت مي‌توان الله شد                نِي توان موسي كليم‌الله شد


پانوشت:
از خصوصيات اين شهر، اين است كه هر چه مي‌روي نمي‌رسي.
شايد هم مي‌رسي و نمي‌فهمي.
الحمد لله علي كل حال.

عجبا

 

عجبت لمن یقنط و معه الاستغفار

در شگفتم از کسی که می­تواند استغفار کند و ناامید است!

نهج البلاغه، حکمت 87

 

پانوشت:
1. تهرانی شدم، امیدوارم ایرانی بمانم.
2. ماه رمضان رسید. شهد شیرین انتظارش لابلای گرفتاری­ها و هیاهوهای روزمره گم شد.