گشتم نبود، بود؟ هست؟

 

روزنامه‌ها

مجلات

سایت‌ها

و یا شاید برعکس؛

سایت‌ها

مجلات

روزنامه‌ها

و در انتها، کتاب‌ها...

کانال‌ها

موج‌ها

و در انتها آدم‌ها

و یا شاید برعکس؛

ورق می‌زنم، باز می‌کنم، تماشا می‌کنم، گوش می‌کنم و بعد...

روز از نو، تکرار در پی تکرار

با یک سیرِ کند و کند و کند

به روزمرگی نیفتاده‌ام

اما چیز تازه‌ای دستگیرم نمی‌شود

راهی هست؟

هرکس در طلب معرفت جدیت داشته باشد، در و دیوار به اذن الله معلمش خواهند شد.

آیت خدا، حضرت بهجت (رضوان خدا بر او باد)
از کتاب در محضر آیت الله بهجت، تألیف محمد حسن رخشاد

 

جشن تلخ

گمان من این است که جشن تولد، هیچ شادمانی و سروری ندارد.

چرا که با محاسبه و تشویش سر و کار دارد.

محاسبه عمری که از تو رفته است.

و تشویش بر عمری که از تو مانده است.

چقدر بزرگ شده‌ام و بزرگوار نه؟!

و چقدر کوچک بودن را سرزنش می‌کنم و کوچک ماندنم را از یاد می‌برم؟!

کاش می‌شد همین سه چهار خط را به آنها که دست می‌زنند
و مرا به فوت کردن شمع‌ها ترغیب می‌کنند، فهماند.

و به او که از کیلومترها آن سوتر،
صدای خسته و خیس و سرد و کشدارش،
گذشته را به ذهن آشفته‌ام تزریق می‌کند.

خاطره‌بازی، ابلهانه‌ترین کاری است که در این دنیا می‌شناسم.

 

گشت ارشادی چنین مؤثرم آرزوست!



ای خداوند حکیم!

من- بنده فقیرِ حقیرِ جاهلِ تو- شکر می‌گویم تو را که با سرما و برف و باران پاییزی‌ات سبب شده‌ای تا

مردان جامعه من، همسایه‌های نزدیک و دور من، دوستان و همشهری‌های من،
اندکی بیشتر سر در گریبان فرو برند

و همچنین زنان جامعه من، هموطن‌های من،
پوشش و حجاب بیشتری بر سر و بدن گیرند!

می‌دانم که می‌دانی این گشت ارشادی که برپا کرده‌ای، هنوز کامل نیست.

می‌دانم که کارهای تو بی‌نقص است؛ اما باور کن دیگر ظرفیت و تحملی ندارد این زمین بینوای تهران!

محبتی کن و مرحله آخر طرح را اجرایی کن و
بی‌حیایی‌های ما را نیز به گرمای مهربانی‌ات، یا به سوز غضبت بسوزان!

 


فحش‌خور ملس!


از پله‌ برقي خاموش منتهي به ايستگاه ‌‌‌‌‌‌اتوبوس‌هاي بي.آر.تي پايين مي‌روم.
سرم را بالا مي‌آورم و مقابل را نگاه مي‌كنم.
قدم‌هايم كند مي‌شود.
ايستگاه شلوغ است و مرد و زن به زور و بافشار خود را از لابلاي جمعيت بيرون مي‌كشند.
نرسيده به ازدحام مقابل ايستگاه، پيرمردي كه خود را آزاد كرده؛‌ به من مي‌رسد.
جلوي موهايش ريخته، و دو پلاستيك ميوه در دست دارد.
صورت گردي دارد و نسبتاً چاق است.
صورت را از ته تراشيده...
به نفس نفس افتاده...
جلوي من كه مي‌رسد، نگاهش به نگاهم گره مي‌خورد.
نگاهي به دكمه بسته بالايي پيراهنم مي‌اندازد.
خيره به ريش كم‌پشت و كوتاهم...
نفسي تازه مي‌كند و با حرص رو به من مي‌گويد: ...دَم به مملكت.
لَختي تأمل مي‌كند.
منتظر جواب من است گويا.
دوباره سرم را پايين مي‌اندازم.
سرم را كه بالا مي‌آورم، پيرمرد رفته است.
اتوبوس هم.

 

مشکل جامعه ما بدحجابی نیست!

اگر نیک بنگریم، چنان که رئیس جمهور و وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت دهم اذعان دارند مشکل جامعه ما «بدحجابی» نیست.
پس مشکل چیست؟
به نظر می‌رسد حقیقتاً مشکل جامعه ما «بدحجابی» نیست. مشکل جای دیگری است که خود را در «بدحجابی» بروز می‌دهد.
«بدحجابی» را نباید منفک و مستقل از سبک زندگی دانست.
یک نوع سبک زندگی اباحه‌گرانه است که بدحجابی و لاقیدی و بی‌اعتنایی را می‌طلبد.
به تعبیر بهتر، بدحجابی، لازمه سبک زندگی لاقیدمآبانه است.
سبک و رسمی که راحت‌طلبی و بی‌فکری و آسودگی و دنیاخواهی می‌طلبد.

 

پانوشت:
این مطلب را پیش از این در
اینجا منتشر کرده‌ام؛ اما به دلیل اولاً خانه‌تکانی و ثانیاً شرکت در جشنواره بین‌المللی تولیدات رسانه‌ای عفاف و حجاب و به درخواست یکی از دوستان به بازنشر آن مرتکب شدم.
به امید بخشش الهی در روز عرفه.

ادامه نوشته