گاهي وقتها
آنقدر space ميزنم تا از خودم دور شوم
سفيدي صفحه چشمم را ميزند
و وجودم را ميکشد تا هزارتوي خودش
سرد است
تاريک
محتاج يک سياهيام
يک الف
دارم غرق ميشوم
وسط اين عمق
گاهي وقتها بايد مُرد!
پانوشت:
گذرنامه توي دستم عرق کرده...
مهر خروج خورده...
اما...
چه کسي مرا توي سلول فرديتم انداخته؟
نگهبان!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ ساعت 13:37 توسط تبعيدی
|