فهرست نیازمندی‌های یک کودک

دو هفته پیش به اتفاق محسن و بانو به چهارمین نمایشگاه مادر، نوزاد و کودک رفتیم.
نمایشگاهی که اصرار دارند آن را
MBC
بنامند.
نمایشگاهی که پر بود از محصولات خارجی، اسباب‌بازی‌های فرنگی و لباس‌هایی که حتی یکی از آنها هم برای دلخوشی ملت ایران، وطنی نبودند.

شرکت‌های بسیاری به جای طراحی و تولید محصولاتی که با ذائقه، سلیقه و فرهنگ و آب و هوای سرزمین مادری سازگاری داشته باشد، زحمت تفکر، بازاریابی و خلاقیت به خود نمی‌دهند و با یک گفتگوی کوتاه- چه بسا تلفنی- نمایندگی یکی از شرکت‌های انبوه صنعت پرسود ساخت اسباب‌بازی و لباس نوزادان را اخذ می‌کنند و
چندی بعد هم در یکی از همین نمایشگاه‌های مستمری که در تهران یا شهرهای بزرگ برگزار می‌شود، همان ذائقه و سلیقه را با یک رنگ و لعاب فوق‌العاده غلیظ و خوش آب و رنگ و معطر به گونه‌ای ظریف و هنرمندانه به پدران و مادران دلسوز تحمیل می‌کنند.

کار تا جایی پیش رفته که من با همه ادعا و اصرارم در خرید محصول ایرانی و به‌رغم همه بی‌پولی‌ام،
تحت تأثیر این بازار حجیم و پرسر و صدا قرار گرفتم و یک عروسک اسباب‌بازی گربه‌ای برای محسن خریدم.

اینها را ننوشتم تا بگویم این عرصه مغفول، بیشتر از بازار لوازم‌التحریر و نوشت‌افزار باید مورد توجه قرار گیرد.
 ننوشتم تا بگویم تا اتمسفر فکری و جهان ذهنی کودک در اختیار محصولاتی غریب باشد، نمی‌توان از دفتر تحریر شکرستان و نوشت‌افزار ایام و روشنا سخن گفت.
چگونه ممکن است یک کودک دبستانی که تا دیروز نوزادی‌اش، لباس با مارک خارجی پوشیده و اسباب‌بازی و جغجغه و دندانی چینی و کانادایی داشته و البته پای برنامه‌های کودک خارجی که از همین شبکه پویای صدا و سیما پخش می‌شود، قد کشیده و بزرگ شده، یکهو هوس نوشت‌افزار ایرانی بکند؟
 آن هم نوشت‌افزاری که در مورد طرح روی آن هیچ شناختی ندارد؟
مختار و شهید بابایی و شهید احمدی‌روشن را کدام یک از کودکان دبستانی ما می‌شناسند؟
اینها را نگفتم که زحمت و جد و جهد بچه‌های حوزه هنری و ایام و روشنا و قاصدک را زیر سؤال ببرم و یا کم‌ارزش جلوه دهم.
اینها را نگفتم و ننوشتم تا بچه‌های انقلاب را به یک صحنه خطیرتر و یک جبهه مهم‌تر فرا بخوانم.
اینها را نوشتم تا خودم یادم بماند پسر 5 ماهه من بیشتر از اسباب‌بازی و دندانی و جغجغه،
به پنجره نیاز دارد.
به آغوش نیاز دارد.
 به بازی با سر و صورت و دهان و گوش پدرش نیاز دارد.
به صحرا و جنگل و دریا نیاز دارد.
به خدا نیاز دارد!
به هوا نیاز دارد. 
بچه‌ها را کپسولی نکنیم.


اعتیاد به پدری

دیشب بعد از مدت‌ها بدخواب شدم. چون خواب بدی دیدم. شاید اسمش را نشود کابوس گذاشت.
در این دنیایی که همه چیز بر یک منطق پوزیتویستی مادی و کمی شده، تعریف کابوس هم باید لابد از استانداردهای مشخصی برخوردار باشد!

خواب دیدم پسر 4 ماهه‌ام زمین خورده و چشم و پیشانی‌اش کبود شده.
پسر و بانو یک هفته‌ای است از من و تهران دورند.

صبح که بلند شدم، عرق کرده بودم. قلبم به شدت می‌زد و سرم گیج می‌رفت. 

مدتی گذشت تا اطراف را نگاه کردم و متوجه شوم خواب بوده‌ام.
بلند گفتم خدا را شکر.
وابستگی غریبی به محسن پیدا کرده‌ام.
وابستگی بی‌نظیری که جنسش از نوع کشش غریزی و عاطفی به همسرم نیست.
تعابیر کلیشه‌ای مانند پاره قلب و تکه وجود و اینها را هم نمی‌فهمم.
تجربه پدری در بیان نمی‌گنجد. کلمات مسئولیت و تعهد نیز برایش کافی نیست، یا شاید گویا نباشد.
شاید تعلق و تعلیق هر دو با هم در یک زمان بتوانند گوشه‌هایی از معنا را برساند.
تعلق به مفهوم همان وابستگی بی‌نظیری که با عشق به همسر اساساً تفاوت دارد و تعلیق به معنای نوعی از درگیری که آزار دهنده نیست و اتفاقاً دلچسب و عمیق است.
من هیچ گاه هیچ مخدری را تجربه نکرده‌ام، حتی قلبان را؛ اما توصیفات بیمارانی که به این مواد مضر اعتیاد پیدا کرده‌اند، نزدیک است به احساسی که به محسن دارم.
می‌خواهم بیشتر از این احساس و این معنا بنویسم.
وبلاگ‌های مادرانه بسیارند، اما کمتر مطلب یا نوشته‌ای را دیدم که از نوع رابطه پدر و فرزندی سخن بگوید.
این رابطه به دلایل نامعلوم در تقدس‌های مبهمی گرفتار آمده که درک آن را دشوار و چه بسا محال کرده است.
تلاش من به عنوان یک پدر 4 ماه، یک تجربه فردی است؛ هیچ هدف دیگری جز این برایم متصور نیست. 


یادم باشد که: «إنما أموالكم وأولادكم فتنة والله عنده أجر عظيم» (سوره انفال/ آیه 15

پانوشت‌ها:مدت‌ها بود ننوشته بودم، اما امیدوارم آغازی که داشته‌ام، استمرار داشته باشد؛ همین!