شما حسین را نمیشناسید!
شما حسین نکوفر را نمیشناسید!
من هم نمیشناسم. هیچگاه رفیقش نبودهام.
اما از حالات و روحیاتش باخبر بودم.
آخرین باری که دیدمش، روی تخت بیمارستان بود.
نه از آن اندام ورزشی خبری بود، نه از آن محاسن زیبا و نه از آن موهای مجعد.
نحیف شده بود و بیقرار. از ته گلو حرف میزد و مدام پایش را تکان میداد.
خاطرم نیست باهاش دست دادیم یا نه، اما خیلی رسمی کنار تختش به ردیف ایستادیم:
من، اسماعیل، رضا، محمد تقی و سیدرضا.
غیر از محمدتقی که نمیتوانست او را در این حال خاکساری و فرود ببیند و پشت شانههای ما که به زور ایستاده بودند، خودش را و اشکهایش را و هقهقهای خفتهاش را مخفی میکرد؛
همگی روبه رویش ایستاده بودیم و لبخند میزدیم.
لبخندی تصنعی برای آنکه او و مادرش همچنان امیدوار بمانند و فراموش کنند این هیکل استخوانی سبک که در مرحله اول شیمیدرمانی 20 کیلو کم کرده، همان دانشجوی ورزشکارِ خوشاخلاقِ خوشرویِ ورودی 83 مدیریت دانشگاه است.
دقایقی بعد به اصرار ما و برای آنکه از پا نیفتد، بعد از یک هفته چند لقمهای غذا خورد.
با شکنجهای که همه ما شاهدش بودیم.
هر لقمهای که میبلعید، قرمز میشد، سر و دهانش را نزدیک سطل کوچک سفید یک بار مصرف کنار تختش میبرد، از ما رو میگرفت، و بعد بالا میآمد. دوباره لبخند میزد.
و ما لبخند میزدیم و تولد دخترش را تبریک میگفتیم.
در کمتر از 5 دقیقه عیادت حسین نکوفر، من احساس ذلت کردم.
و احساس حقارت. و ترس؛ از اینکه او در جدال با سرطان...
و اینک پس از سه هفته، ترس بازگشته است.
از میان روزمرگیهایی که حسین و بیماریاش را فراموش کرده بود.
حسین مرگ را دیده است و من در این فکرم که او با یک بیماری ساده چگونه تا یک سرطان سخت پیش رفت.
و من در این فکرم که بیش از آنکه نگران و ناراحت دخترش باشیم که هنوز یک ماهه نشده،
بیش از آنکه نگران و ناراحت همسر مظلومش یا مادر بیقرارش باشیم،
باید غصه خودمان را بخوریم که مرگ، این حقیقت سنگینِ بی تردید را فراموش می کنیم؛
تا کی دوباره شبح او را از نزدیک ببینیم.
این بار حسین نکوفر مرا به یاد کل نفس ذائقه الموت انداخت!
من هم نمیشناسم. هیچگاه رفیقش نبودهام.
اما از حالات و روحیاتش باخبر بودم.
آخرین باری که دیدمش، روی تخت بیمارستان بود.
نه از آن اندام ورزشی خبری بود، نه از آن محاسن زیبا و نه از آن موهای مجعد.
نحیف شده بود و بیقرار. از ته گلو حرف میزد و مدام پایش را تکان میداد.
خاطرم نیست باهاش دست دادیم یا نه، اما خیلی رسمی کنار تختش به ردیف ایستادیم:
من، اسماعیل، رضا، محمد تقی و سیدرضا.
غیر از محمدتقی که نمیتوانست او را در این حال خاکساری و فرود ببیند و پشت شانههای ما که به زور ایستاده بودند، خودش را و اشکهایش را و هقهقهای خفتهاش را مخفی میکرد؛
همگی روبه رویش ایستاده بودیم و لبخند میزدیم.
لبخندی تصنعی برای آنکه او و مادرش همچنان امیدوار بمانند و فراموش کنند این هیکل استخوانی سبک که در مرحله اول شیمیدرمانی 20 کیلو کم کرده، همان دانشجوی ورزشکارِ خوشاخلاقِ خوشرویِ ورودی 83 مدیریت دانشگاه است.
دقایقی بعد به اصرار ما و برای آنکه از پا نیفتد، بعد از یک هفته چند لقمهای غذا خورد.
با شکنجهای که همه ما شاهدش بودیم.
هر لقمهای که میبلعید، قرمز میشد، سر و دهانش را نزدیک سطل کوچک سفید یک بار مصرف کنار تختش میبرد، از ما رو میگرفت، و بعد بالا میآمد. دوباره لبخند میزد.
و ما لبخند میزدیم و تولد دخترش را تبریک میگفتیم.
در کمتر از 5 دقیقه عیادت حسین نکوفر، من احساس ذلت کردم.
و احساس حقارت. و ترس؛ از اینکه او در جدال با سرطان...
و اینک پس از سه هفته، ترس بازگشته است.
از میان روزمرگیهایی که حسین و بیماریاش را فراموش کرده بود.
حسین مرگ را دیده است و من در این فکرم که او با یک بیماری ساده چگونه تا یک سرطان سخت پیش رفت.
و من در این فکرم که بیش از آنکه نگران و ناراحت دخترش باشیم که هنوز یک ماهه نشده،
بیش از آنکه نگران و ناراحت همسر مظلومش یا مادر بیقرارش باشیم،
باید غصه خودمان را بخوریم که مرگ، این حقیقت سنگینِ بی تردید را فراموش می کنیم؛
تا کی دوباره شبح او را از نزدیک ببینیم.
این بار حسین نکوفر مرا به یاد کل نفس ذائقه الموت انداخت!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 12:58 توسط تبعيدی
|