یا علی گفتیم






                     پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه‌ای

                                       شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست!





پانوشت:

پای سفره‌ی عقد شبیه صحن حضرت اباعبدالله علیه السلام دعاگوی دوستان بودم.



صندلی‌ها


به برادران دانشجوی دانشگاه که چند صباحی در خدمتشان بودیم،
عرض می­کنم این صندلی­ها که پشتش نشسته­اند،

صندلی­هایی است که با خون شهدا به دست آمده،

با خون شهدای این انقلاب به دست آمده،

صندلی­هایی است که اگر ملت ما نمی­ایستاد
و جوان­ها جان خود را در راه این انقلاب نمی­دادند،

هیچ وقت موفق نمی­شدیم پشت آن بنشینیم
و به این آسودگی درس بخوانیم

و هدف همه برادران اسلام است.

بنابراین هدفشان را گم نکنند

برای رسیدن به اسلام فکر نکنند که چسبیدن به میز و صندلی حتماً ضروری است.

این یک وسیله است.

اگر در راه، رضای خدا را در این دیدند که درس بخوانند، درس بخوانند

ولی اگر لحظه­ای می­بینند که خدا می­خواهد در این راه حتی جان خودشان را ایثار کنند، به خود لحظه­ای تردید راه ندهند.

شهید علی شریعتمداری

دانشگاه امام صادق علیه‌السلام

رشته معارف اسلامی و تبلیغ

تاریخ شهادت: ۱۸/۱/۱۳۶۶

شلمچه


 

پانوشت:
دعا کنیم برای یکدیگر در این چند شبی که مانده است به فرار شیطان از اسارت رمضان.

 

من اغتشاشگرم!


عرق کف دستم را پاک می‌کنم تا چک خیس نشود.
این پا و آن پا کردم و دوباره خیره می‌شوم توی چشمانش.
هیچ نشانه­ای از تردید یا آشفتگی نداشت.
سرم را بر­می­گردانم و نگاه می­اندازم به 5-6 نفری که پشت سر من خسته شده­اند و دارند زیر لب چیزهایی می­گویند.
لب­خوانی فحش به نظام و دولت چندان کاری ندارد.
بیست دقیقه گذشته و همچنان دارد با تلفن صحبت می­کند.
بسیار مطمئن و آرام.
سرم را می­خارانم و نگاه می­کنم به کلمه «اعتماد» در جمله
              «هر جا سخن از اعتماد است، نام بانک ملی ایران می­درخشد»
تلفن کارمند بانک تمام می­شود.
فیش نفر جلوتر از من را می­گیرد و کارش را انجام می­دهد.
موبایل سفید رنگش زنگ می­خورد.
دوباره روز از نو، روزی از نو.
مشتم را گره می­کنم.
چک را می­گذارم مقابل رویش و خیره می­شوم توی چشمانش.
از نگاهم نمی­فهمد.
چک را می­گیرد و عملیات آغاز می­شود:
عملیات بانکی چک و عملیات مقابله با اغتشاش نظام!
سرم را می­برم جلو و می­گویم:
ببخشید... اما وقتی ارباب رجوع کار دارد، باید به کار ارباب رجوع رسیدگی کرد.
- تلفن هم کار است دیگه.
- من نگفتم کار نیست، میگم کار ارباب رجوع بر کار تلفنی اولویت دارد.
- کی میگه؟
- قانون میگه... شما بابت هر دقیقه­ای که اینجا کار می­کنی حقوق می­گیری.
- خیلی صحبت نکن... اینو بگیر پشت نویسی کن.
- من خیلی صحبت نکنم؟ میگم باید کار مردم رو راه بندازی.
صدایش را می­اندازد ته گلویش و داد می­زند:
- وقت بیست نفر رو گرفتی، نمیذاری کار مردم راه بیفته.
چند نفری سرشان را بر­می­گردانند و به باجه آخر نگاه می­کنند.
خیلی وقت است داد نزده­ام.
صدایم را می­برم بالا و می­گویم: چرا مظلوم­نمایی می­کنی؟ میگم بیست دقیقه اس داری با تلفن حرف می­زنی کار مردم رو راه نمیندازی؟
پیرمرد کنار دستی­ام می­گوید صلوات بفرست.
- نه آقا چرا صلوات بفرستم؟ چقدر مردم ساکت باشن؟
کارمندی که پشت یکی از میزهای عقب نشسته و بعد می‌فهمم معاون شعبه است، داد می­زند:
وقت مردمو نگیر... کارت داره انجام میشه. کی این بنده خدا با تلفن حرف زد؟
می­گویم: آقا اصلاً به شما چه ارتباطی داره؟
- به من ارتباطی نداره؟ باید به تلفن هم جواب بده یا نه؟
- من میگم ارباب رجوع بر تلفن اولویت داره.
یک آقای کت و شلواری که چشم­هایش از حدقه بیرون زده می­آید نزدیک کارمند مقابل من و داد می­زند: چیه؟ میخوای اغتشاش کنی؟
خنده‌ام را فرو می‌خورم و داد می­زنم: بله، من اغتشاشگرم!
آقای کت و شلواری سرباز نیروی انتظامی را فرا می­خواند و از پشت باجه می­آید بیرون.
مقابل من می­ایستد و داد می­زند: اینجا یه مؤسسه مالیه. میخوای اغتشاش کنی؟
می­گویم: چرا انگ سیاسی می­زنی؟ چرا این آقا کارش رو درست انجام نمیده؟
سرباز به من نگاه می­کند.
من به اسلحه دستش.
همه مردم دورادور من جمع شده­اند.
کارمندهای پشت باجه­ها از روی صندلی­هایشان بلند شده­اند و من و سرباز را نگاه می­کنند.
همه فیلم آژانس شیشه‌ای را دیده‌اند.
آقای کت و شلواری می­رود پشت میز رئیس شعبه می­نشیند.
من و سرباز خوش و بش می­کنیم.
پدرم که شاهد عادل تمام این فتنه­هاست، فیش واریز چک را می­گیرد و اغتشاش تمام می­شود.



پانوشت:
1. تا نظام اداری کشور اصلاح نشود، هیچ تحولی کارساز نیست.
مبنای تمام اصلاحات نیز از وجود خود افراد شروع میشود.
از خودمان شروع کنیم!
در مقابل بی‌عدالتی، ساکت نمانیم.
2. مردم ایران، صبورترین مردم دنیایند.
خدا صبرشان را زیاد کند.
3. پس از اتمام عملیات بانکی و عملیات اغتشاش، گفتگوی کوتاهی بین پدرم و رئیس شعبه در می­گیرد.
رئیس شعبه پدر را می­شناسد.
می­گوید نمی­دانسته اغتشاشگر فرزند اوست.
پدر می­گوید چه فرقی می­کند؟ اصلاً یک فرد معمولی.
رئیس شعبه می­گوید باید می­آمدید و به خودم می­گفتید.
قبول ندارم.
رسیدگی به انتقادات، پیشنهادات و شکایات مردمی یعنی کشک!
 

من و تو نمی‌فهمیم

 پای سفره بی‌کران کرامت هیئت وبلاگی سبو به میانداری آب، خرد، روشنی


من و تو نمی‌فهمیم غربت یعنی چه.
حتی اگر از دیار غربت باشیم.
حتی اگر هیچکس حرفمان را نفهمد.
حتی اگر کلمات زیر آوار بغضمان خفه شوند.
نمی‌فهمیم جلوی رویت به پدرت فحش بدهند و تو نتوانی هیچ بگویی یعنی چه؟
آن هم روی منبر پدرت و به نام پدرت امیرالمؤمنین.
آن هم میان شیعیانی که تو امام آنهایی.
آن هم در مسجدی که نام جدت بر سر در آن نوشته شده.
نمی‌فهمیم یار و رفیق و دوست و همراهت به تو بگوید مذل المؤمنین یعنی چه؟
یاری که سال­ها پا به پای تو بوده و حالا دارد جرعه­های ناکامی را به کام تلخت می­چشاند.
نمی‌فهمیم پوشیدن زره حتی در میان رفقا و یاران یعنی چه.
مگر جنگ تمام نشده؟
نمی‌فهمیم مصلحت یعنی چه.
فقط قیام و شمشیر را می­شناسیم.
نمی‌فهمیم زخم زبان همسر یعنی چه.
همسر باید پناهت دهد از این نیش­های زهرداری که در کوچه و بازار بر سرت فرود می­آید.
نمی‌فهمیم پسر علی بودن و فاطمه نداشتن یعنی چه.
مگر می­­شود فاطمه خانه تو دختر دشمن علی باشد؟
نمی‌فهمیم مدینه یعنی چه.
جغرافیای خفقان و نفاق.
نمی‌فهمیم انفاق دارایی‌ات یعنی چه.
تفاوت کریم و سخی را باید مرور کنیم.
نمی‌فهمیم لخته‌های جگر را بالا آوردن یعنی چه.
و در همان حال احتضار روضه «لا یوم کیومک یا ابا عبدالله» خواندن.
من و تو نمی‌فهمیم غربت یعنی چه.
من و تو نمی­فهمیم حسن بن علی بن ابی­طالب کیست چه رسد به اینکه امام دوم شیعیان را بشناسیم.



پانوشت:
۱. خیس باران کرامت امام حسن مجتبی؛ ایستادم و برای همه رفقا دعا کردم.
عجب بارانی بود.
مگر خودش متوجهمان کند که ۱۵ رمضان با دیگر روزها تفاوت می‌کند.
۲. نیایید روضه بخوانید که چرا روضه خوانده‌ای.
تو خودت از امام حسن جز غربتش چه می‌دانی؟
۲. به احترام امام حسن علیه السلام تا ۱۷ ماه رمضان که هیئت وبلاگی سبو برقرار است، این پست باقی است.

دلشوره


مادرم، پدرم، خواهرم، برادرم، همسرم، همراهم، همه کسم، همه کارم...

هی می­خندم، هی می­گریم

هی سرم را بالا می­آورم، هی پایین می­اندازم

هی گردن می­کشم، هی گردن می­شکنم

دستام عرق کرده

پاهام می­لرزن

ادعوک یا رب راهباً راغباً راجیاً خائفاً

هم می­ترسم، هم عاشقم

هم امید دارم، هم سراپا بیمم

آروم نمی­گیرم

اذا رأیت مولای ذنوبی فزعت و اذا رأیت کرمک طمعت

مولا! ارباب! خدا!

خدا!

گناهام رو که می­بینم دستپاچه می­شوم

کرمت رو که می­بینم طمع می­کنم

خدا خسته شدم

به داد برس

به داد!

حکم، دل


هر چی هم که گناهکار باشم

شیعه حسابی امیرالمؤمنین نباشم

گریه­کن سیدالشهداء نباشم

منتظر امام زمان (عج) نباشم

این رو می‌دونم که دوست دارم

همین رو گرفتم سر دست، اومدم میگم

دل حرمت داره

شفاعت داره

به حرمت عشق نه

به حکمِ دل

حبی إلیک شفیعی إلیک

خدایا! محبتی که به تو دارم، شفیع من است

خدا خدا دوست دارم

خدا خدا دوست دارم

خدا خدا دوست دارم

خدا خدا دوست دارم

 

 

حرف‌های درِ گوشی

 

- هیچ وقت اینطوری ندیده بودمت.
چیزی شده؟
- پیداش کردم.
-چی رو؟
-الحمد لله الذی وکلنی الیه فأکرمنی
و لم یکلنی الی الناس فیهینونی.

سپاس اللهی که در حق من مجرمِ اعدامی لطف کرده
و وکالتم و قبول کرده
منو خوار نکرده کارمو بده دست این مردم
این خوشحالی نداره؟

 

پانوشت:
مهمانتان می‌کنم هر سحر به خطی از ابوحمزه.
به جای آن عهد چهل حدیث.
من ناامید نیستم.
بهترین وکیل عالم رو گرفتم.

من حالم خرابه


من حالم خرابه

مثل شب اولی که رسیدیم کربلا...

سینه‌ام سنگینی می‌کند.

آهای رفقای اهل گودر!
یکی از شما که خدا را فالو می‌کنید، حال مرا شِر کنید.


 

 

پانوشت:
۱. معافم کنید از آپ کردن چهل حدیث امام.
برای من لقمه بزرگی است.