۱. تا این پا و آن پا می­کنم و از دانشگاه بیرون می­آیم، ساعت ۱۱ شده است..
سر چهارراه مسجد قدس، سوار یک تاکسی می­شوم.
پول خرد ندارم.
راننده یک پیرمرد شق و رق است که کمی از موهای سفید پشت سرش ریخته.
پشت سر من دو زن سوار می­شوند، آنها هم میدان کاج می­روند.
سر میدان کاج، راننده دو هزار تومانی­ام را پس می­دهد و می­گوید پول خرد ندارم. به سلامت.
عذرخواهی می­کنم و پیاده می­شوم.
همین طور که با نگاهم تاکسی و پیرمرد را دنبال می­کنم، میدان را نیم دور می­زنم و از خیابان رد می­شوم.

۲. طبقه اول بانک ملی تعمیرات دارد.
وارد می­شوم.
درست روبروی در ورودی، یکی از این کارمندهای مقوایی خوش­تیپ بانک را گذاشته­اند که شما را به طبقه دوم راهنمایی می­کند.سر و صدای دستگاه و کارمند و مرد و زن می­گوید که بانک بسیار شلوغ است. مخصوصاً بعد از دو روز تعطیلی از جهت مقابله با آلودگی هوا.
از دستگاه یک چشمی دریافت نوبت، نوبت شماره ۴۳۶را می­گیرم.
صدای خانم بانکی، شماره ۳۱۶ را اعلام می­کند.
از لابلای جمعیت که تماشای سراپای من، سوژه­ جدیدی برای گذران وقت به آنها داده است، می­گذرم و کنار یک مرد میانسال، می­نشینم.
مرد از من رو بر می­گرداند و رو به پیرمرد کنار دستی­اش می­گوید: بعله آقا.... مردم از هم می­دزدن، دولت هم از مردم.
قرآن جیبی­ام را باز می­کنم و می­خوانم: آیات سوره شعراء...
انی اخاف علیکم عذاب یوم عظیم....

۳. روی یک صندلی چرخان کنار یک ردیف صندلی­های متصل نشسته­ام.
از قضا، صندلی مربوط به مراجعه­کنندگانی است که با باجه ۲ کار دارند.
باجه ۲ هم به کارهای عابر بانک رسیدگی می­کند.
صندلی مدام از برخورد خانم­ها و آقایانی که با عابر بانک مشکل پیدا کرده­اند، می­چرخد.
دو نفر کناری من بلند می­شوند و یکی پشت باجه۴ می­رود و دیگری از بانک بیرون می­آورد.
روی یکی از صندلی­ها می­نشینم.
مرد سی و چند ساله­ای که ظاهر مندرسی دارد و دختربچه­ای در بغل، کنارم می­نشیند.
دختربچه ۲ ساله است و روی پاهای پدر آرام نمی­گیرد.
پدر کلاه دختربچه را بر می­دارد و می­گوید بشین، الآن میریم..
دست­های پدر سخت و کثیفند و صورت لطیف دختر را می­آزارند.
به چهره مرد دقت می­کنم... به خطوط پیشانی... سیبیل.... گونه­ها... و چشم­ها.
حتم دارم شهرستانی است.
او اینجا چه کار می­کند؟
بلند می­شوند و با اشاره زن مرد پشت باجه ۲ می­روند.
لحظاتی بعد، مرد کلاه پشمی دختر را روی سرش می­گذارد و از پله­های طبقه دوم بانک پایین می­آورند.

 ۴. نگاهم از روی مانتوی کهنه مادر دختربچه می­افتد روی کلاه زیبا و گران­قیمت دختر بچه خوشگلی که پشت سر زنی مانتویی و با پوشش بالاشهری، چکمه­های بلند، مانتوی خفاشی مرغوب و شال پشمی ضخیم، جلوی باجه ۲ ظاهر می­شود.
زن، دختر را به ستون روبروی  باجه ۲ می­چسباند و خودش به کارمند مرد پشت باجه سلام می­دهد.
جوش­های صورت زن، پشت سرخی گونه­اش پنهان شده­اند. جوان است.
به دختربچه چشمک می­زنم. نمی­گیرد.
زن از پشت باجه ۲ به باجه ۵ می­رود. دختربچه هم پشت سرش.
زن ترجیح می­دهد دختربچه را روی صندلی چرخان کنار من بنشاند.
دختربچه می­نشیند و صندلی می­چرخد.
زن صندلی را نگه می­دارد و به دختربچه اخم می­کند.
دختربچه زیر لب می­خندد.
صندلی دوباره می­چرخد و زن دوباره اخم می­کند.
صندلی را با دست می­گیرم و به زن نگاهی می­اندازم.
زن می­رود و من به دختربچه خیره می­شوم.

۵. بالاپوش شکیلی پوشیده روی یک شلوار لی که با نخ­های سرخ­رنگ راه­راه شده....
می­گویم: می­خوای بچرخی؟
می­گوید آره.
می­چرخانم و می­خندد.
می­چرخانم و می­خندد.
آذین می­گوید کلاس سوم است. (مهدکودک می­رود.)
چکمه سیاه کوچکش را از ترکیه خریده.
زخم کوچولوی روی انگشت اشاره­اش، به خاطر فشار قاشق بوده که می­خواسته با آن بستنی بخورد.
و این زن همراهش، خاله­اش است و مادرش صبح به دانشگاه رفته.
بعد دست­هایش را می­کشد و می­گوید ای خداااا.....
من در لحن کودکانه و معصومیت غریب آذین غرق می­شوم و نگاهم را حلقه می­کنم در رنگ فطرت شناور در چشمانش.

 ۶. آذین بدون خداحافظی و البته با تشکر خاله­اش می­رود.
اذان می­گویند.
صدای خانم بانکی شماره ۳۶۰ را اعلام می­کند.
اگر شماره­ام نزدیک بود، قطعاً نمی­رفتم.
از بانک بیرون می­آیم و به گنبد سبز مسجد الرسول خیره می­شوم.
توی پیاده­رو، پیرزنی شلوارک می­پوشد.
به این فکر می­کنم که اگر پول داشتم شلوارک می­خریدم یا نه.
مؤذن فریاد می­زند: حی علی خیر العمل.


۷. نماز ظهر و عصر را پشت سر امام جماعت سید مسجد که برای اقامه نماز دیرتر آمد و  بین دو نماز تحت تأثیر آیاتی که برای استخاره یکی از مأمومین باز کرده بود، کمی اشک ریخت، می­خوانم.
سریع به بانک برمی­گردم.
از دور می­بینم که زن چاق و چهارشانه­ای با پیرزن شلوارک فروش چانه می­زند.
زن مشتری می­گوید فقط خدا کنه اندازه من باشه...
پیرزن می­گوید مطمئن باشید. از شما هیکلی­تر برده­اند.
عرق می­کنم.
مگر شلوارک­هایی که من دیدم،  مردانه نبود؟


۸. از پیرمرد مؤدبی که پشت میز بزرگی در ابتدای طبقه دوم نشسته، دو فیش واریزی می­گیرم.
شماره به ۴۰۰ رسیده. پیرمرد گمان می­کند من نوبت نگرفته­ام.
خیلی شبیه پدر یکی از دوستانم است که در زابل خدمت می­کند.
به توصیه او می­روم طبقه سومی که اصلاً ندیده­ام و آنجا هم نوبت می­گیرم.   

 

۹. چند جا عوض می­کنم.
در بازی Bounce  موبایل پیشرفتی نمی­کنم.
سوره نمل هم تمام می­شود.
راه می­روم و راه می­روم و راه می­روم.
کار دو دقیقه­ای واریز پول خودم و امید را پس از دو ساعت و بیست دقیقه انتظار انجام می­دهم.

۱۰. راننده جوان تاکسی برگشت پول خرد دارد.
و ما ربک بغافل عما تعملون....
آیه آخر سوره نمل می­گوید.

 

پانوشت­ها:
محرم دارد می­رسد.
سوار بر ناباوری من....