تولید علم بومی در اتوبوس
سرم توی کتاب «نظریات بنیادین جامعهشناختی روزنبرگ» است که سوار میشوند.
راننده اتوبوس داد میزند: خانوما بیان جلو!
دو دختر مانتویی و یک دختر چادری که از در قسمت آقایان سوار شدهاند، جلو میآیند تا کنار شیشه جدا کننده قسمت خانمها و آقایان اتوبوس BRT.
این پا و آن پا میکنند تا از فضای کوچک و تنگ زیر شیشه وارد قسمت خانمها بشوند یا نه.
راننده درها را میبندد و حرکت میکند.
در نتیجه دختران دانشجو کنار صندلی من میایستند و شروع میکنند به حرف زدن.
اولی: من که هیجی نخوندم!
دومی: برو بابا.. تو همیشه میگی هیچی نخوندم، بعد همه نمرات بیست میشن.
سومی: برای دکتر... که نمیخواد بخونی. پیرمرد به همه نمره میده بابا!
دومی: کجا دکتر.... پیرمرده؟ 40 سال رو به زور داره!
اولی: آره... موهاش رو رنگ کنه همین رو هم نشون نمیده.
سومی: چی چی رو رنگ کنه... مگه مث استاد فلانیه که هی به خودش برسه؟
اولی: استاد ... کجا به خودش میرسه؟
دومی: من خودم دقت کردم...زیر ابروش رو برداشته.
سومی: آره... سبیلش رو هم رنگ میکنه.
اولی: بهتر از دکتر... هس که شلوارای تنگ می پوشه!
دومی:اون که اصلا چیزی بارش نیس. نمیدونم چرا هیئت علمی شده.
اولی: ولی اگه از من خواستگاری کنه زنش میشم.
دومی: من دوست داشتم زن دکتر... بشم. چشماش خیلی خوش رنگه.
سومی: پس چرا عینک میزنه؟
دومی: از بس مطالعه میکنه. باید جور استادای بی سواد دانشکده رو بکشه دیگه...
خودم را جمع میکنم تا حرکات این سه نفر که هنگام تئوری سازی علم بومی فعالیت شدیدی دارند، به بدنم نخورد. خطهای کتاب را نمیبینم. سرم گیج میرود.
عرق کردهام.
حرفهایی میزنند که اعتمادم را به گوشهایم از دست میدهم.
با صدای بلند در یک جمع مردانه.
کتابم را میبندم و به بیرون نگاه میکنم.
با این دانشجو و استاد به زودی تئوریهای بومی علوم انسانی کشور به زبانهای زنده دنیا ترجمه میشود!
راننده اتوبوس داد میزند: خانوما بیان جلو!
دو دختر مانتویی و یک دختر چادری که از در قسمت آقایان سوار شدهاند، جلو میآیند تا کنار شیشه جدا کننده قسمت خانمها و آقایان اتوبوس BRT.
این پا و آن پا میکنند تا از فضای کوچک و تنگ زیر شیشه وارد قسمت خانمها بشوند یا نه.
راننده درها را میبندد و حرکت میکند.
در نتیجه دختران دانشجو کنار صندلی من میایستند و شروع میکنند به حرف زدن.
اولی: من که هیجی نخوندم!
دومی: برو بابا.. تو همیشه میگی هیچی نخوندم، بعد همه نمرات بیست میشن.
سومی: برای دکتر... که نمیخواد بخونی. پیرمرد به همه نمره میده بابا!
دومی: کجا دکتر.... پیرمرده؟ 40 سال رو به زور داره!
اولی: آره... موهاش رو رنگ کنه همین رو هم نشون نمیده.
سومی: چی چی رو رنگ کنه... مگه مث استاد فلانیه که هی به خودش برسه؟
اولی: استاد ... کجا به خودش میرسه؟
دومی: من خودم دقت کردم...زیر ابروش رو برداشته.
سومی: آره... سبیلش رو هم رنگ میکنه.
اولی: بهتر از دکتر... هس که شلوارای تنگ می پوشه!
دومی:اون که اصلا چیزی بارش نیس. نمیدونم چرا هیئت علمی شده.
اولی: ولی اگه از من خواستگاری کنه زنش میشم.
دومی: من دوست داشتم زن دکتر... بشم. چشماش خیلی خوش رنگه.
سومی: پس چرا عینک میزنه؟
دومی: از بس مطالعه میکنه. باید جور استادای بی سواد دانشکده رو بکشه دیگه...
خودم را جمع میکنم تا حرکات این سه نفر که هنگام تئوری سازی علم بومی فعالیت شدیدی دارند، به بدنم نخورد. خطهای کتاب را نمیبینم. سرم گیج میرود.
عرق کردهام.
حرفهایی میزنند که اعتمادم را به گوشهایم از دست میدهم.
با صدای بلند در یک جمع مردانه.
کتابم را میبندم و به بیرون نگاه میکنم.
با این دانشجو و استاد به زودی تئوریهای بومی علوم انسانی کشور به زبانهای زنده دنیا ترجمه میشود!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۱ ساعت 16:21 توسط تبعيدی
|