وقتی نهی از منکر شدم!
از پلهها که آمدم پایین، صدا زد: «استاد! ببخشید.»
یک نیم تنه برگشتم و گفتم: «بفرمایید.»
همان خانم چادری ردیف دوم بود که حجابش توی چشم میزد.
چادرش را روی همه صورتش میگرفت و تنها چشمانش مشخص بودند.
انتظار نداشتم او هم سؤال داشته باشد، آن هم بعد از جلسه اول!
چند نفر دیگر پشت سرم پایین میآمدند.
به جلوی سالن کلاسها که رسیدم، گفت: «بچهها، اجازه میدین؟»
بعد هم با اشاره چشم به بقیه فهماند که سؤالش خصوصی است.
از در خروجی کنار گرفتم ، کنار دیوار ایستادم و گفتم: «سؤال خصوصی نداریم. همین جا در جمع بپرسید.»
سرش را پایین انداخت و محکم پرسید: «چرا؟»
گفتم: «در ارتباط با کلاسه؟»
گفت: «آره.»
گفتم: «دوستان! اجازه میدن؟»
چند نفری که سؤال داشتند، با ناراحتی از ما دور شدند.
گفت: «استاد!» بعد هم من و من کرد.
گفتم: «بفرمایید.»
گفت: «اگه مرجع تقلید آرایش صورت رو زینت بدونه، زن باید اون رو از نامحرم بپوشونه دیگه؟»
داغ کردم. گفتم: «بلی. ولی این سؤال چه ارتباطی با کلاس داشت؟»
براق شد که: «شما اجازه بدید!»
گفتم: «بفرمایید.»
گفت: «من مقلد آقای سیستانی هستم. ایشون هر گونه آرایش رو زینت میدونه. یعنی باید صورت و ابروها رو از نامحرم پوشوند دیگه؟»
گفتم: «بله... خب؟»
گفت: «اگه کسی عملش یه طوری باشه که دیگران بهش شک کنن، تقصیر کیه؟»
میخواست بفهماندم که حجابی که انتخاب کرده، به دستور مرجع تقلیدش است و متحجر و خودسر نیست.
سریع گرفتم و گفتم: «حسن فعلی و حسن فاعلی! هم باید کارش درست باشه، هم کارش را به شیوهای درست انجام بده که شک و شبههای پیش نیاد.»
گفت: «خب! اگه اینا باشه و دیگران شک کنن، دیگران مقصرن؟»
محکم گفتم: «آره!»
سرش را دوباره پایین انداخت و گفت: «یعنی شما که سر کلاس این قدر شوخی میکنید، به خاطر کلاسه دیگه؟ میخواید... میخواید بچهها خسته نشن دیگه... میخواید...»
یخ کردم. زیر لب گفتم: «استغفر الله ربی و أتوب الیه... خدایا غلط کردم».
بعد این و آن پا کرد. سرش را بالا آورد و به سقف خیره شد. دوباره من و من کرد: «میخواید... یعنی اشکال از منه؟»
گفتم: «نه! شما دارید نهی از منکر میکنید. شما دارید به وظیفه شرعیتون عمل میکنید. من هم تأمل میکنم. خیلی خیلی ممنون. خدا خیرتون بده.»
بعد هم خداحافظی کردم و رفتم توی حیاط. هوا گرم بود. تمام مدت روز فکر میکردم. به خودم مطمئن بودم،
ولی «وَلاَ تَتَّبِعُواْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ»
خدا میفرماید، سوره بقره، آیه 208.
شوخی با نامحرم، خطوه شیطان نیست؟ من بانامحرم شوخی نکرده بودم، اما شیطان خیلی پدرسوخته است!
استغفار کردم، همان شب و برای ضایع کردن شیطان، ماجرا را برای بانو تعریف کردم، برای محرمم.