حساب، کتاب
۱. هر چه حساب، کتاب میکنم؛ مینویسم و خط میزنم؛ جور در نمیآید.
منفی میشود، کم میآورم، بدهکار میشوم.
همیشه آه میکشم و همیشه نوایی درونم بلند میشود: این رسمش نیست. «نباید» این شکلی باشد.
چرا؟ من که ...
بعد از سر بیکاری یا شاید ترس، الحمد للهی میگویم.
2. از دوستان قدیمی است، فعال و پرکار، بانشاط و پویا.
از رفقا شنیدم چند روزی در بیمارستان بستری بوده.
از قرار معلوم مسئله چندان مهمی نیست و با دارو و مراقبت حل میشود.
تازه فهمیدم دقیقاً سرطان خون دارد!
3. از سر خیابان میپیچد داخل.
از میان صف طولانی مسافرانی که در بعدازظهر گرم خیابان شکوفه منتظر تاکسیاند، تنها دو نفر سر جلو میبرند.
از همان فاصله دور هم میشود تشخیص داد راننده یک آدم کوتوله است!
جلوتر میزند روی ترمز و من میروم روی صندلی جلو مینشینم.
قدش تا بالای زانوی من میرسد.
با یک پشتی و بالشت صندلی را بالا و جلو آورده.
پدال ترمز و کلاچ و گاز هم.
دندهی پرایدِ بنفشِ سیر اتومات است.
دست راننده به دنده نمیرسد.
بسیار خوش برخورد و خوش اخلاق است.
احساس میکنم جایی او را دیدهام.
موبایلش زنگ میخورد: دید... دید... دیریت... دیریت... دید.
با خانمی در آن سوی خط صحبت میکند.
خانم وقت میخواهد از راننده برای شرکت در یک جشن افتتاح.
راننده قبول میکند و قرار میشود خانم قرار جشن را با منشی راننده هماهنگ کند!
راننده مدیر یک شرکت است گویا.
4.خسته و نالان پلههای پل عابر را زیر پا میاندازم.
چند دقیقهای از مغرب گذشته و فضا دارد تاریک میشود.
زن 50 سال ندارد.
در دست چپ یک پلاستیک طالبی و در دست راست یک کیف مشکی دارد.
پلاستیک دو طالبیاش تلوتلو میخورد.
خودش هم.
پلهها را به زور و با مشقت بالا میآید.
کمرش خم است و در هر پله دست به زانو میگیرد.
نفس نفس میزند.
5. نِعْمَهٌ لاتُشْكَرُ كَسِیَّئَه لاتُغْفَرُ؛ نعمتی که شکر نشود، همچون گناهی است که بخشیده نمیشود.
جواد عشق فرمود!
(کتاب گرانسنگ بحار الانوار، ج 68، ص 53)