خاطراتی از تبلیغ اندیشه شهید مطهری

1. تلفن همراه ارزانم که مدام هشدار می­دهد «باتری ضعیف است» زنگ می­خورد. از دبیرخانه بینش مطهر دانشگاه است. کنار پنجره اتاق خانه 7 سال ساختی که تازه اجاره کرده­ام، می­روم و تلفن را جواب می‌دهم. هادی می­پرسد: دوره جمعه و شنبه اراک رو میری؟ دو روز آخر ماه شعبانه. همون بحث­هاس که قبلاً تدریس کردی. می­پرسم: مخاطب کیان؟ هادی نفسی تازه می­کند: همون دوره صالحین سپاه. این بار برای خانم­ها. ساعت را نگاه می­کنم. نیم ساعت از ده شب گذشته.

2. با دوست نادیده­ی آشنا، محمد مهدی منتظری، ورودی 82 حقوق، تلفنی قرار می­گذارم. قرار شد سر راه مرا هم سوار کنند. از خانه می­زنم بیرون و سر خیابان می­بینمش. دستش را جلوی نور آفتاب گرفته تا اذیت نشود. به دورها خیره شده. تکیه زده به یک سمند نقره­ای. لازم نیست خودم را معرفی کنم. وسط آن خیابان شلوغ، مرا می­شناسد. شاید از کتی که روی دست انداخته­ام. شاید هم از پیراهن ساده سفیدی که پوشیده­ام.

3. راننده 35 سال دارد و زنجیری به گردن انداخته. صندلی­اش را به عقب خوابانده و با یک دست فرمان سمند را می­گرداند. یک دختر 14 ساله و یک پسر 7 ساله دارد. خیابان شکوفه زندگی می­کند و راننده آژانسی در سعادت­آباد است. بین راه توقف کرده­ایم، ما آب معدنی بخریم و آقای راننده سیگار ESSEاش را دود کند.
- ولی خوب موندی ها!
- ولی سختی زیاد کشیدم. بعضی وقتا به خودم میگم یعنی اگه دختر من 5، 6 سال دیگه ازدواج کنه؛ من تو 40 سالگی بابابزرگ میشم؟
- چه اشکال داره؟
- اشکالی که نداره. اما خندم می­گیره.
بعد هم می­خندد. کار اصلی­اش رانندگی نیست. کار اصلی هیچ راننده­ای رانندگی نیست.

4. سی کیلومتر می­رویم و برمی­گردیم تا محمد مهدی منتظری می­فهمد گوشی موبایلش را نه در سوپر مارکت استراحتگاه بین راهی جا گذاشته و نه کسی آن را دزدیده. گوشی­اش را در کیف من پیدا می­کند. کیف­هایمان شبیه هم است. هر چه به گوشی­اش زنگ زدیم، صدایی نشنیدیم. آهنگ گوشی­اش، آهنگ تیتراژ سریال مختارنامه است. خدا رحمتش کند. مختار نه، محمد مهدی؛ دیر به اراک رسیدیم.

5.  در راه من به مطالعه  و مرور مطالب نیاز دارم و همسفرانم (راننده و دوست عزیزم) به درددل و انتقال تجربیات. قرار نبود مبحث «نظام حقوق زن در اسلام» را من ارائه کنم. اما حکمتش را بعد فهمیدم.

6.  رأس ساعت سه و بیست دقیقه به محل برگزاری دوره آموزشی سرگروه­های شجره طیبه صالحین می­رسیم: مرکز تربیت معلم شهید باهنر اراک. نماز و ناهار در سرعتی محیرالعقول اداء می­شوند. من باید مقدمات بحث را، اعم از هدف طرح بینش مطهر، مراحل مطالعه، شخصیت و اندیشه شهید مطهری و ... را برای تمامی 220 نفر شرکت کننده در دوره توضیح بدهم.   

7. در دو روز سعی می­کنم نظر شهید را در مورد موضوعاتی همچون خواستگاری، نفقه، مهریه، دیه، ارث، حق طلاق، ازدواج موقت، تعدد زوجات و استقلال زن ارائه کنم. حرف می­زنم، راه می­روم، نمودار می­کشم، بحث می­کنم، می­پرسم، جواب می­دهم و ... مرتباً از زندگی متأهلی خودم مثال­هایی می­آورم و دست و مشتم را طوری می­گیرم تا زنان و دختران نامحرم اراکی، حلقه ازدواجم را ببینند و اعتماد کنند. دوستان هم­دانشگاهی، آقایان منتظری و محبی (که از اراک به ما پیوسته) بحث­های آزادی، نفاق، توبه و جاذبه و دافعه علی علیه­السلام را توضیح می­دهند. از اول می­گویم که ای کاش این بحث­ها را یک مربی خواهر ارائه می­داد تا ارتباط و الفت پدید می­آمد و شکل مناسب­تری از کار حاصل می­شد.

8. بعد از کلاس اول روز اول کسی آمده و می­گوید برای ازدواج حتماً نظر پدر شرط است؟ متولد 60 است و نگران از آینده. توضیح می­دهم که به دلیل شناختی که پدر از مردها دارد، اسلام این حق را به وی داده. البته منطق و صلاحیت اخلاقی او نیز باید احراز شود. در غیر این صورت دختر می­تواند علیه پدر اقامه دعوا کند. فرد دیگری می­پرسد برای زنی که همسر دوم یک کشاورز شده و از سوی فرزندان زن اول مورد تهدید قرار می­گیرد، چه می­توان کرد؟ برای او از شرط اساسی و محدودکننده عدالت برای تعدد زوجات سخن می­گویم و دعا می­کنم مشکل او حل شود.

9. یک عدد آخوندِ شبانه­روزیِ بامعرفتِ باصفایِ مشتی به نام حاج آقای غلامی مرتباً به سؤالات خواهران پاسخ می­دهد. هرگاه که برای استراحت کوتاهی به سوئیت اساتید سر می­زند، می­آید چند دقیقه­ای استراحت می­کند، دستی به پیشانی می­برد، آه می­کشد و غصه­هایش را با ما تقسیم می­کند. آخوند زیاد دیده­ام، این یکی برای خودش یک نیوفولدرِ تمام عیار است!

10. یک دوست ویژه پیدا می­کنم: ریحانه! دختر موبور و شیرین زبانِ سه ساله­ی مسئول اجرایی دوره که همه «آقا سید» صدایش می­کنند. محمد مهدی منتظری، گل یا پوچ یادش می­دهد و من قصه برایش می­گویم. آنقدر با ما اخت شده که دیر وقت از ما دل می­کند. صبح روز دوم، آقا سید را بدون ریحانه می­بینم. می­گوید صبح زود بلند شده گفته بابا بریم؟  

11. کلاس صبح و بعدازظهر روز دوم پشت سر هم برگزار می­شود. بعد از کلاس دوم یکی می­آید و می­گوید پولی که از کار کردن دختر در خانواده پدری بدست آمده، متعلق به چه کسی است؟ برایش از استقلال اقتصادی زن می­گویم. در خانه پدری برای کمک به اقتصاد خانواده قالیبافی می­کرده، پدر فوت کرده، تکلیف پس­انداز پدر معلوم نیست، یکی از برادرها سندی رو کرده که طبق آن پدر وصیت کرده خانه به او برسد. اوضاع قمر در عقرب است. برایش از احکام وصیت و ارث می­گویم و برای تبیین بیشتر همه را روی کاغذی برایش یادداشت می­کنم. خانم ح آمده و می­گوید بیش از ده سال است که با شیرینی خورده پسر دایی­ام هستم و برای ازدواج، باید پسر اول خانواده ازدواج کند که اقدام نمی­کند. حکم رفت و آمدها و ارتباطات پیامکی من با این پسر نامحرم چیست؟ می­گویم باید زودتر تکلیف خودتان را مشخص کنید. ارتباط دامنه­دار می­شود ها! خانم دال آمده و می­گوید یک کار خصوصی با شما دارم. یک طبقه پایین می­آییم و وسط حیاط زیر آفتاب داغ از بقیه فاصله می­گیریم. دختر خانم که متولد 67 است، می­گوید حرف­های شما روی من تأثیر زیادی داشته. من آقا پسری را دوست دارم که شرایط ازدواج را دارد. می­دانم او هم مرا دوست دارد. شما گفتید اگر دختری، پسری را دوست داشته باشد، به دلیل تفاوت­های فطری نباید از او خواستگاری کند؛ بلکه باید در صورت امکان فرد معتمدی پیش او بفرستد. برای او که از شدت اضطراب دستانش می­لرزد، می­گویم خواستگاری زن از مرد حرام نیست، اما استثناء است. به دلیل آنکه مرد مظهر نیاز است، اما زن مظهر ناز است. اما با این اوصاف که شما می­گویید اگر احتمال می­دهید این فرد از شما در آینده خواستگاری می­کند، پس صبر کنید و منتظر بمانید. از خداوند خیر بخواهید و برای او تعیین تکلیف نکنید (عسی ان تکرهوا شيئا و هو خير لکم و عسی ان تحبوا شيئا و هو شر لکم و الله يعلم و انتم لا تعلمون). بیشتر از بلاتکلیفی خود نگران است. چند توسل و دعای مجرب را به او سفارش می­کنم و یک کلید نجات اساسی به او معرفی می­کنم: دعا. می­خواسته موضوع را به پدرش بگوید که پدر فوت می­کند. در آخر هم می­گویم یک فرد معتمد و بزرگتر پیدا کنید و بعد از ظرفیت سنجی آقا پسر موضوع را از طریق آن شخص به اطلاع او برسانید.  

12. جاهلکم مزداد و عالمکم مسوف! جاهلان شما پرتلاش و آگاهان شما تن­پرور و تنبلند! امیر عشق فرمود. (حکمت 283 نهج­البلاغه)

 

پانوشت:
من خودم را عالم نمی‌دانم. ضمیر مرجع خود را می‌شناسد! اما همه ما نسبت به مواردی علم داریم، این طور نیست؟
همدیگر را دعا کنیم در این شب‌های نورانی.