سیاست خارجی سبد کالایی

تصویر سانسور شده در آغوش گرفتن کاترین اشتون، گویای تمام نمای سیاست خارجی دولت یازدهم است. جایی که کری و اشتون، تمام آداب دیپلماتیک و تشریفات رسانه‌ای را کنار می‌گذارند و تعمداً یا از روی ذوق‌زدگی در برابر لنز دوربین‌های عکاسی و درون قاب دوربین‌های فیلمبرداری، پیروزی شکوهمند توافق با ایران را جشن می‌گیرند.‌ توافقی پر از ابهام، ایهام و اختلاف برداشت و سوء تعبیر که پیامد آن، نه ساختمان تحریم شکسته و نه وضع معیشتی مردم رنگ امید گرفته است.

در روزهایی که تعظیم جهانیان به حقوق ملت ایران، سرمشق تمامی سخنرانی‌های رئیس جمهور حقوقدان ایران است، محمدجواد ظریف که سال‌های عمرش را بیشتر در آمریکا زندگی کرده تا در ایران، حقوقدان‌هایی را به کار می‌گیرد تا دولت راستگویان مجبور نباشد بیش از این، واقعیت عریان توافقنامه ژنو را که تاکنون پشت تعبیراتی همچون «مصرف داخلی» و «تفسیر آمریکایی» پنهان شده، لباس تبریک و بزرگ‌نمایی بپوشاند.

این روزها اما خبری از آن کلمات پرطنین و تعبیرهای پرطمطراق نیست و سخنگوی کم‌حرف وزارت امور خارجه در پاسخ به تمامی پرسش‌هایی که کنجکاوانه از منع کنگره و سنا و دولت آمریکا از ورود حمید ابوطالبی به خاک پهناور آمریکا می‌پرسند، تنها به این جمله بسنده می‌کند: «ایران نماینده جدیدی معرفی نخواهد کرد.» لحن خانم سخنگو در ماه‌هایی که از ایستادن او پشت تریبون محکم دستگاه وزارت امور خارجه می‌گذرد، تغییر چندانی نکرده است. تنها مدتی پیش برای محکوم کردن حرکت ناشایست کاترین اشتون، محبوبه سیاسی جان کری، وزیر امور خارجه ایالات متحده به لکنت افتاد. اشتون، آزادانه و مقتدرانه در روز نخست سفر به ایران با چهره‌های فمنیستی جریان فتنه 88 و البته مادر ستار بهشتی دیدار کرده و از آنها دلجویی کرده بود. دیداری که به اصلی‌ترین محور گزارش او از ایران نیز بدل شد.

با این وصف، نباید انتظار داشت خانم سخنگو و وزارتخانه متبوعش با همه عرض و طولش و با همه سواد دیپلماتیک و میراث بورورکراتیک‌اش در مورد خلف وعده‌های توافقنامه ژنو همچون برداشتن تحریم تعمیر قطعات هواپیما واکنش خاصی از خود نشان بدهند، چه رسد به اینکه در مورد تجدید رأی دستگاه قضایی آمریکا نسبت به تملک بهانه‌جویانه ساختمان و دارایی‌های بنیاد فرهنگی علوی پیامی یا حتی کلامی صادر کند. پیش از این هم، بی‌تفاوتی و بی‌اعتنایی لجوج‌آمیز این نهاد را نسبت به دیدار هیئت انتخابی پارلمان اروپا با دو چهره امنیتی فتنه 88 و توهین آشکار به رئیس خردمند و مدبر مجمع تشخیص مصلحت نظام و احاله پیامدهای این رخدادهای تلخ به میزبان یعنی مجلس شورای اسلامی، پیام‌های جدی رسانه‌ای صادر کرده بود.

این پیام‌ها جدا از آنکه رویه‌‌ها و فرایندهای دستگاه سیاست خارجی را مشخص می‌سازد، نشانه‌هایی از نوع پیگیری منافع ملی و حتی برنامه اقتصادی و سیاسی در دولت یازدهم نیز بروز می‌دهد. آنچه دولت یازدهم تاکنون در اجرای شعارهای انتخاباتی خویش پی گرفته، دو محور بیش نبوده است: تحول اقتصادی در 100 روز که به گزارش‌دهی مجعول و ناقص از وضع اقتصادی کشور فرو کاسته شد و چرخیدن چرخ صنعت و اقتصاد و معیشت همپا و همراه با چرخیدن سانتریفیوژهایی که اینک گردش آرام‌تری پیدا کرده‌اند تا کدخدای جهان از در لطف خویش بازنگردد و ایرانیان را با الفاظ درشت‌تر، گزینه‌های نظامی‌تر و تحریم‌های فلج‌کننده‌تر تنبیه نکند.

توزیع سبد کالا با اما و اگرهای کارشناسی بسیار و با ضعف سیستماتیک و بی‌تدبیری روانی جامعه اجرا شد تا احیاناً حمایت از اقشار آسیب‌پذیر کشور مشابه برنامه‌های اقتصادی آن مرد که رفته است و به رغم همه اشتباهات و انحرافاتش، کابوس هیلاری کلینتون شده بود، نشود. این را معاون وزیر بانشاط و در عین حال سالمند صنعت، معدن و تجارت، جناب آقای نعمت‌زاده در گفتگو با شبکه خبر اعلام کرد.

با این مقدمه طولانی بهتر می‌توان در مورد آنچه امروز در راهروهای طولانی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران می‌گذرد، قضاوت کرد. همان راهروهایی که تعجب و حیرت اشتون را برانگیخت، اما حزم سیاسی و غیرت ایرانی و هوشیاری دیپلماتیک مجموعه تصمیم‌گیر را خیر. پرسش اساسی این است که تعجیل و شتاب‌زدگی دیپلمات‌های فرهیخته دولت یازدهم بر اخذ نتیجه از مذاکرات با 1+5 پیش از اتمام فرصت 100 روزه، جز برای سرپوش نهادن بر بی‌برنامگی دولت نبود؟ و اصرار بر توافقنامه سراپا ایراد و اشکال راستگویان با این 6 کشور جز برای این نیست که راه رفته را صحیح و الگوی توسعه و اداره کشور را متفاوت و متمایز از 8 سال گذشته و صد البته والاتر، علمی‌تر و کارشناسی‌تر از دوره خرابی‌ها بدانیم؟ تردیدی نیست که دولت قصد دارد با اتکاء به دارایی‌های بلوکه شده، افزایش فروش نفت متأثر از کاهش تحریم‌ها و تشویق هیجانی سرمایه‌گذاران به ویژه خارجی به کار در ایران کشور را اداره کند. دوباره و صدباره مرور کنیم، باز هم خبری از اتکاء به نیروی داخل و به دَرَک دانستن افزایش یا رفع تحریم‌ها نیست.  

در میانه این همه حیرت، چاره‌ای نیست جز اینکه بازگردیم به قوای محوری کشور، مجلس شورای اسلامی و مطالبه نقادی توافقنامه ژنو را از کسی که حسین مظفر او را حکیم می‌داند و محافل گوناگون سیاسی از عقلانیت او به تلمیح و تصریح نام می‌برند، درخواست کنیم که به این سکوت پروزن و سنگین که به اسم مصلحت بر دستگاه‌های حکومتی و نهادهای حاکمیتی حاکم شده، پایان دهد و در آزمون اثبات «مجلس در رأس امور است» دقت کند.

سیاست خارجی دولت‌های گذشته هر چه باشد، سیاست خارجی دولت یازدهم فرمول ساده‌ای دارد: اصرار بر خالی بودن انبارها و خالی بودن خزانه که مصداق دیپلماتیک آن برابر است با تکرار ادعاهای غربی مبنی بر منزوی بودن ایران، به علاوه سرگرم کردن جامعه به موضوعات جذابی مانند صف و پول و کاهش قیمت دلار که در عالم سیاست خارجی مترادف است با بزرگ‌نمایی توافقنامه ژنو و پایان تحریم‌ها؛ به توان اعتماد به خارج از هر نوعی که باشد، برنج هندی یا تفسیر و برداشت حقوقی آمریکایی منهای توجه به نقدهای دلسوزانه داخلی و تحمل مخالف در هر سطح، چه صدا و سیما باشد و چه هفته‌نامه و نشریه جناح مقابل.   

علی لاریجانی، فلسفه خوانده باشد یا نه، به خوبی می‌داند که غایت نرمش قهرمانانه، سیاست خارجی سبد کالایی نیست.   

وقتی نهی از منکر شدم!

از پله‌ها که آمدم پایین، صدا زد: «استاد! ببخشید.»

یک نیم تنه برگشتم و گفتم: «بفرمایید.»

همان خانم چادری ردیف دوم بود که حجابش توی چشم می‌زد.

چادرش را روی همه صورتش می‌گرفت و تنها چشمانش مشخص بودند.

انتظار نداشتم او هم سؤال داشته باشد، آن هم بعد از جلسه اول!

چند نفر دیگر پشت سرم پایین می‌آمدند.

به جلوی سالن کلاس‌ها که رسیدم، گفت: «بچه‌ها، اجازه میدین؟»

بعد هم با اشاره چشم به بقیه فهماند که سؤالش خصوصی است.

از در خروجی کنار گرفتم ، کنار دیوار ایستادم و گفتم: «سؤال خصوصی نداریم. همین جا در جمع بپرسید.»

سرش را پایین انداخت و محکم پرسید: «چرا؟»

گفتم: «در ارتباط با کلاسه؟»

گفت: «آره.»

گفتم: «دوستان! اجازه میدن؟»

چند نفری که سؤال داشتند، با ناراحتی از ما دور شدند.

گفت: «استاد!» بعد هم من و من کرد.

گفتم: «بفرمایید.»

گفت: «اگه مرجع تقلید آرایش صورت رو زینت بدونه، زن باید اون رو از نامحرم بپوشونه دیگه؟»

داغ کردم. گفتم: «بلی. ولی این سؤال چه ارتباطی با کلاس داشت؟»

براق شد که: «شما اجازه بدید!»

گفتم: «بفرمایید.»

گفت: «من مقلد آقای سیستانی هستم. ایشون هر گونه آرایش رو زینت میدونه. یعنی باید صورت و ابروها رو از نامحرم پوشوند دیگه؟»

 

گفتم: «بله... خب؟»

گفت: «اگه کسی عملش یه طوری باشه که دیگران بهش شک کنن، تقصیر کیه؟»

می‌خواست بفهماندم که حجابی که انتخاب کرده، به دستور مرجع تقلیدش است و متحجر و خودسر نیست.

سریع گرفتم و گفتم: «حسن فعلی و حسن فاعلی! هم باید کارش درست باشه، هم کارش را به شیوه‌ای درست انجام بده که شک و شبهه‌ای پیش نیاد.»

گفت: «خب! اگه اینا باشه و دیگران شک کنن، دیگران مقصرن؟»

محکم گفتم: «آره!»

 سرش را دوباره پایین انداخت و گفت: «یعنی شما که سر کلاس این قدر شوخی می‌کنید، به خاطر کلاسه دیگه؟ می‌خواید... می‌خواید بچه‌ها خسته نشن دیگه... می‌خواید...»

یخ کردم. زیر لب گفتم: «استغفر الله ربی و أتوب الیه... خدایا غلط کردم».

بعد این و آن پا کرد. سرش را بالا آورد و به سقف خیره شد. دوباره من و من کرد: «میخواید... یعنی اشکال از منه؟»

گفتم: «نه! شما دارید نهی از منکر می‌کنید. شما دارید به وظیفه شرعی‌تون عمل می‌کنید. من هم تأمل می‌کنم. خیلی خیلی ممنون. خدا خیرتون بده.»

بعد هم خداحافظی کردم و رفتم توی حیاط. هوا گرم بود. تمام مدت روز فکر می‌کردم. به خودم مطمئن بودم، 

ولی «وَلاَ تَتَّبِعُواْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ»

خدا می‌فرماید، سوره بقره، آیه 208.

شوخی با نامحرم، خطوه شیطان نیست؟ من بانامحرم شوخی نکرده بودم، اما شیطان خیلی پدرسوخته است!

استغفار کردم، همان شب و برای ضایع کردن شیطان، ماجرا را برای بانو تعریف کردم، برای محرمم. 

یکی مرا بیدار کند

زدم توی سینه‌اش و پرسیدم: «تو به چه دردی می‌خوری؟»

تقریباً داد زدم.

آن قدر بلند که همه کلاس ساکت شد.

سریع رفتم در کلاس را باز کردم و همان جلوی در گفتم: «هر کی بخنده، می‌ندازمش بیرون.»

این بار واقعاً داد زدم.

همان چند خنده ریز و درگوشی‌های آهسته هم خاموش شد.

دوباره برگشتم روبرویش ایستادم.

هیکل و جثه‌اش دو برابر من بود.

سعی می‌کرد نگاهش به نگاهم نیفتد.

از روبرویش برگشتم و از بین صندلی‌ها تا آخر کلاس رفتم.

انتهای کلاس دوباره برگشتم به سمت او و سه نفر دیگر که داشتم درس دیروز را از ازشان می‌پرسیدم.

غریدم که : «هان؟ نگفتی؟ تو به چه دردی می‌خوری؟»

می‌دانستم دارم چه می‌کنم. اما اندوه و اضطراب وجودم را گرفته بود.

آشکارا غمگین بودم. سینه‌ام سنگینی می‌کرد و چشم‌هایم از غروبی که مدت‌ها بود، ندیده بودمش؛ داشت خیس می‌شد.

خودم را کنترل کردم.

دستم را زدم زیر چانه‌ام و با همین حالت، این بار، خیلی آهسته و شمرده به سمت جلوی کلاس حرکت کردم.

از سکوی جلوی کلاس بالا رفتم، آهی کشیدم و آرام یقه کتش را گرفتم و پایین کشیدم.

سرش را بالا آورد و زل زد توی چشم‌هایم که از چشم‌هایش لرزان‌تر بود.

آرام سرم را بردم مقابل صورتش و گفتم: «حالا فهمیدی چرا خوزستان عقب مانده است؟»

بعد از کلاس آمد، خودش و همه آن کسانی که درس بلد نبودند.

گفتند تا به حال این قدر تحقیر نشده بودیم.

و من از شنیدن کلمه «تحقیر» به خودم لرزیدم.

بعد گفتند «ممنون استاد که ما را بیدار کردی!»

سه هفته می‌گذرد و من هر بار وقت غروب، دنبال کسی هستم که مرا بیدار کند یا حداقل تحقیر کند.