وداع با تکنوکرات‌های خسته مدعی

در نظر برخی از تحلیلگران دولت‌های پس از انقلاب، گفتمان چپ خط امامی و بعدها اصلاح‌طلبان و اینک اعتدال‌گرایان در اداره کشور و به ویژه در پیشبرد اقتصاد کلان و تدبیر روزمره زندگی مردم، بهتر، مؤثرتر و ثمربخش‌تر از گفتمان راست، آبادگران و اینک اصولگرایان عمل کرده‌اند. این تحلیلگران که برای اثبات مدعای خود، مدارک تحصیلی ممتاز خود از دانشگاه‌های عالی کشورهای غربی و همچنین آمار و نمودارهای ضریب جینی و تورم نقطه به نقطه و سهم درآمدهای نفتی و از این دست شاخص‌های کمی را پیش می‌کشند، در مواجهه با رخداد اسفبار و آزاردهنده بی‌مبالاتی در توزیع سبد کالا تاکنون یا سکوت کرده‌اند یا اصل چنین اقدامی را زیر سؤال برده‌اند. 

به تعبیر بهتر، حامیان فکری و رسانه‌ای دولت جدید که خود را دولت تدبیر و امید می‌خواند، در واکنش به این رخداد ناراحت‌کننده یا سیاست کهنه «فرار به جلو» را اتخاذ کرده و دولت پیشین را مقصر این صف‌های طولانی می‌دانند یا با ظاهری حق‌به‌جنب، بیماری اقتصاد ایران را وخیم‌تر از آن می‌دانند که با برنامه کوتاه‌مدتی همچون توزیع سبد کالا میان اقشار آسیب‌پذیر درمان پذیرد. جالب اینجاست که همین نظریه‌پردازان، روزگاری نه چندان دور بر عالی‌ترین مسندهای اقتصاد کشور در دولت سازندگی تکیه و تسلط داشتند و کاری با روزمره زندگی مردم کردند که آشفتگی‌های سیاسی و امنیتی بی‌سابقه‌ای روی داد و اعتبار و حیثیت جمهوری اسلامی در خدمت به مردم خدشه‌دار شد. 

در هر حال، شیوه نادرست و غیرمعقول توزیع سبد کالا، پرسشی اساسی پیش رو می‌گذارد: آن ادعا و مدرک و تجربه و پختگی و کارآمدی چه شد و کجاست آن عقلانیت و تدبیر و هنرمندی که وعده 100 روزه می‌داد برای پایان رنج‌های مردم؟ به نظر می‌رسد این بی‌هنری و بی‌تدبیری، بیش از آنکه یک برنامه پیچیده و بغرنج پژوهشی برای استفاده از سرمایه اجتماعی نظام و ارائه تصویر روز و روزگار «واقعی» و «ناب» مردم، آن هم در سی و پنجمین سالگرد انقلاب اسلامی باشد، گواهی است بر اینکه مدیران اجرایی تکنوکرات دولت که بیشتر آنها در کارنامه خود سابقه و تجربه کار کلان اجرایی دارند، به واسطه دور ماندن از حوزه خطیر و پیشرفته کشورداری که روز به روز اقتضائات و انتظارات جدیدی می‌طلبد، اینک توان و برنامه‌ای برای اداره روزمره مردم ندارند؛ چه رسد به پیشبرد کشور در گردنه تاریخی دهه چهارم جمهوری اسلامی.

 استعفای رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و پیش از آن، کناره‌گیری معاون وزیر معدن، صنعت و تجارت و همچنین دعوت از مدیران نفتی دولت دهم و یازدهم و به ویژه اصرار بر نتیجه‌بخش کردن توافقنامه ژنو با 5+1، غیر از آنکه پیش‌بینی‌ناپذیری پیروزی دکتر روحانی در انتخابات را تأیید می‌کند، به این گزاره نیز مهر ختام می‌زند: دوران تدبیر فرا رسیده است.  

از این روست که باید پرسید دولتی که تمامی امکانات و زمینه‌های ضروری برای اجرای سیاست‌های خود- حتی تفسیر دلخواه خود از دیدگاه رهبر در مورد مذاکرات هسته‌ای- در اختیار دارد و در ساکت کردن مخالفان خود هیچ حزم و صبر و اعتدالی در پیش نمی‌گیرد، چرا اینگونه در اجرای یک برنامه ساده اجرایی آچمز و گرفتار می‌شود. به هر روی، دولت، اساسی‌ترین وجه تمایز خویش با گفتمان‌های رقیب یعنی کارآمدی و توان حل مسائل کشور را به حراج گذاشته و این مهم، جدا از اثرات بلندمدتی که در ذهن و زبان مردم باقی می‌گذارد، می‌تواند نخستین نشانه ناکامی رئیس جمهور در انتخابات بعدی ریاست جمهوری و حتی بارقه‌ کم سوی عدم اقبال مردم به اعتدالیون و اصلاح‌طلبان در انتخابات مجلس باشد.   


محسن و ثریا

1. خسته و کوفته، محسن به بغل، خودم را کشاندم بالا.
گردن می‌کشیدم تا بانو را همچنان ببینم.
پله‌ها را که بالا می‌آمدم، او هم پشت سر من و محسن می‌آمد.
با پلاستیک‌ها و نایلون‌های خرید.
پاگرد پله‌های طبقه اول، به سمت راست، یک دوربین کاشته شده بود.
حجاب فیلمبردار زن توجهم را جلب کرد.
خیلی زود شصتم خبردار شد که قصه، قصه مصاحبه است.

2. سلام کردم و رد شدم؛ 
به دو خانم و سه آقایی که ظاهر حزب‌اللهی‌شان با دوربین و امکانات تصویربرداری و میکروفون نمی‌خواند.
آرم برنامه «ثریا» روی پایه میکروفون توی چشمم نشست. 
تشکر کردم: «برنامه‌تان فوق‌العاده است!»
سرعت قدم‌هایم را تند کردم و در ورودی واحد 229 را باز کردم.
پشت سر را که نگاه کردم، محسن مقصودی را دیدم؛ مجری و تهیه‌کننده برنامه.
جلوتر از او، مجری چادری برنامه دویده بود تا به من برسد.

3. از این گفتند که موضوع برنامه در مورد جمعیت و مشکلات فرزندداری در حین تحصیل است و سه مصاحبه کار کردیم، یکی مانده و ...
گفتم من تازه از سلمانی آمده‌ام و سر و صورتم...
مقصودی نگذاشت حرفم تمام شود: اصلاً معلوم نیست.
بانو که رسید، محسن را فرستادم پیشش و تعارف کردم بسم الله.

4. گروه تهیه‌کننده ثریا یک ساعت و نیم مهمان خانه کوچک ما بودند.
خانه‌ای که با مبلمان دست دوم دو روزی بود، سر و شکل تازه‌ای گرفته بود.
از همه 50 دقیقه مصاحبه خانواده ما، تنها 10-12 دقیقه پخش شد، آن هم ساعت 1 نیمه شب.
محسن در تمام این مدت گریه و بیقراری نکرد؛ با اینکه وقت خوابش گذشته بود.

 

5. جمله‌ای در مصاحبه گفتم که هفته پیش به واقعیت پیوست:
با آمدن محسن،فرصت‌های شغلی بی‌نظیری برای من به وجود آمده و من معنای برکت را با حضور محسن در خانواده‌ام فهمیدم.

هفته پیش سردبیری یک روزنامه اسم و رسم دار به من پیشنهاد شد.
اگرچه این پیشنهاد را به دلایلی نپذیرفتم، اما واقعاً فهمیده‌ام که روزی من را این پسر 10 ماهه می‌دهد.

پانوشت:
روزی فقط خورد و خوراک و پوشاک نیست، روزی یعنی شدن.
یعنی هر آنچه برای بودن لازم است.

شما حسین را نمی‌شناسید!

شما حسین نکوفر را نمی‌شناسید!  
من هم نمی‌شناسم. هیچ‌گاه رفیقش نبوده‌ام.  
اما از حالات و روحیاتش باخبر بودم.  
آخرین باری که دیدمش، روی تخت بیمارستان بود. 
 نه از آن اندام ورزشی خبری بود، نه از آن محاسن زیبا و نه از آن موهای مجعد. 
نحیف شده بود و بی‌قرار. از ته گلو حرف می‌زد و مدام پایش را تکان می‌داد.  
خاطرم نیست باهاش دست دادیم یا نه، اما خیلی رسمی کنار تختش به ردیف ایستادیم: 
من، اسماعیل، رضا، محمد تقی و سیدرضا. 
غیر از محمدتقی که نمی‌توانست او را در این حال خاکساری و فرود ببیند و پشت شانه‌های ما که به زور ایستاده بودند، خودش را و اشک‌هایش را و هق‌هق‌های خفته‌اش را مخفی می‌کرد؛ 
همگی روبه رویش ایستاده بودیم و لبخند می‌زدیم. 
لبخندی تصنعی برای آنکه او و مادرش همچنان امیدوار بمانند و فراموش کنند این هیکل استخوانی سبک که در مرحله اول شیمی‌درمانی 20 کیلو کم کرده، همان دانشجوی ورزشکارِ خوش‌اخلاقِ خوش‌رویِ ورودی 83 مدیریت دانشگاه است. 
دقایقی بعد به اصرار ما و برای آنکه از پا نیفتد، بعد از یک هفته چند لقمه‌ای غذا خورد. 
 با شکنجه‌ای که همه ما شاهدش بودیم. 
هر لقمه‌ای که می‌بلعید، قرمز می‌شد، سر و دهانش را نزدیک سطل کوچک سفید یک بار مصرف کنار تختش می‌برد، از ما رو می‌گرفت، و بعد بالا می‌آمد. دوباره لبخند می‌زد. 
و ما لبخند می‌زدیم و تولد دخترش را تبریک می‌گفتیم.   
در کمتر از 5 دقیقه عیادت حسین نکوفر، من احساس ذلت کردم. 
و احساس حقارت. و ترس؛ از اینکه او در جدال با سرطان... 
و اینک پس از سه هفته، ترس بازگشته است. 
از میان روزمرگی‌هایی که حسین و بیماری‌اش را فراموش کرده بود. 
حسین مرگ را دیده است و من در این فکرم که او با یک بیماری ساده چگونه تا یک سرطان سخت پیش رفت.   
و من در این فکرم که بیش از آنکه نگران و ناراحت دخترش باشیم که هنوز یک ماهه نشده، 
بیش از آنکه نگران و ناراحت همسر مظلومش یا مادر بیقرارش باشیم، 
باید غصه خودمان را بخوریم که مرگ، این حقیقت سنگینِ بی تردید را فراموش می کنیم؛ 
تا کی دوباره شبح او را از نزدیک ببینیم. 
این بار حسین نکوفر مرا به یاد کل نفس ذائقه الموت انداخت!