گمان من این است که جشن تولد، هیچ شادمانی و سروری ندارد.

چرا که با محاسبه و تشویش سر و کار دارد.

محاسبه عمری که از تو رفته است.

و تشویش بر عمری که از تو مانده است.

چقدر بزرگ شده‌ام و بزرگوار نه؟!

و چقدر کوچک بودن را سرزنش می‌کنم و کوچک ماندنم را از یاد می‌برم؟!

کاش می‌شد همین سه چهار خط را به آنها که دست می‌زنند
و مرا به فوت کردن شمع‌ها ترغیب می‌کنند، فهماند.

و به او که از کیلومترها آن سوتر،
صدای خسته و خیس و سرد و کشدارش،
گذشته را به ذهن آشفته‌ام تزریق می‌کند.

خاطره‌بازی، ابلهانه‌ترین کاری است که در این دنیا می‌شناسم.