جشن تلخ
گمان من این است که جشن تولد، هیچ شادمانی و سروری ندارد.
چرا که با محاسبه و تشویش سر و کار دارد.
محاسبه عمری که از تو رفته است.
و تشویش بر عمری که از تو مانده است.
چقدر بزرگ شدهام و بزرگوار نه؟!
و چقدر کوچک بودن را سرزنش میکنم و کوچک ماندنم را از یاد میبرم؟!
کاش میشد همین سه چهار خط را به آنها که دست میزنند
و مرا به فوت کردن شمعها ترغیب میکنند، فهماند.
و به او که از کیلومترها آن سوتر،
صدای خسته و خیس و سرد و کشدارش،
گذشته را به ذهن آشفتهام تزریق میکند.
خاطرهبازی، ابلهانهترین کاری است که در این دنیا میشناسم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 14:46 توسط تبعيدی
|