از پله‌ برقي خاموش منتهي به ايستگاه ‌‌‌‌‌‌اتوبوس‌هاي بي.آر.تي پايين مي‌روم.
سرم را بالا مي‌آورم و مقابل را نگاه مي‌كنم.
قدم‌هايم كند مي‌شود.
ايستگاه شلوغ است و مرد و زن به زور و بافشار خود را از لابلاي جمعيت بيرون مي‌كشند.
نرسيده به ازدحام مقابل ايستگاه، پيرمردي كه خود را آزاد كرده؛‌ به من مي‌رسد.
جلوي موهايش ريخته، و دو پلاستيك ميوه در دست دارد.
صورت گردي دارد و نسبتاً چاق است.
صورت را از ته تراشيده...
به نفس نفس افتاده...
جلوي من كه مي‌رسد، نگاهش به نگاهم گره مي‌خورد.
نگاهي به دكمه بسته بالايي پيراهنم مي‌اندازد.
خيره به ريش كم‌پشت و كوتاهم...
نفسي تازه مي‌كند و با حرص رو به من مي‌گويد: ...دَم به مملكت.
لَختي تأمل مي‌كند.
منتظر جواب من است گويا.
دوباره سرم را پايين مي‌اندازم.
سرم را كه بالا مي‌آورم، پيرمرد رفته است.
اتوبوس هم.