من تیپ زده بودم. فکرش را هم نمی‌کردم. شب قبل اصلاً خوابم نبرد. تا صبح توی خیال فردا بیدار بودم. ساعت که به 6 رسید، بهش زنگ زدم. گفت 5/6 پارکینگ باش. رأس ساعت رسید، با همان سی.ال.اوی نقره‌ای باباش. منتظر بودم بریم شمال شهر و به کوه و جنگل و آبشار برسیم.
پیچید به سمت جنوب، تخته گاز رفتیم تا بهشت زهرا. خندیدم، به خودم و او. شستم خبردار شد که باز حال معنوی پیدا کرده و من، یک دانشجوی شهرستانی شیفته تهران‌گردی که از درس و کلاس و خوابگاه خسته شدم، باید در این «برنامه‌»ای که او ریخته بود، شریک شوم. یحتمل باید تا قبور شهدا می‌رفتیم، اما رفت تا شرق بهشت زهرا؛ جایی نزدیک ساختمان‌های اداری و البته خیلی دیر فهمیدم که: «غسالخانه»! پیاده شدیم. 
هیچ نگفتم. اضطراب داشتم و بهش نگاه نمی‌کردم. پشت سرش راه افتادم. این سو و آن سو، جمعیت‌هایی نشسته یا ایستاده بودند، با چشمانی پف کرده، لباس‌هایی سیاه و صورت‌هایی عصبی.
وارد ساختمان شدیم، یک دالان بزرگ که دو طرف چپ و راست‌اش، اتاق‌های شیشه‌ای بود. معدود عزادارانی پشت شیشه‌ها ایستاده بودند. هوا دم کرده بود. صدای گریه فروخورده‌ زنی، ناله مبهم و کشدار مردی با آواهای منطقعی که کلمه «بابا» می‌ساخت؛ بعد هم صداهای ناآشنا و پرتکراری از ده دوازده نفری که هر از گاهی داخل اتاق‌ها را نگاه می‌کردند و بعد به سمت زمین خم می‌شدند. سرشان را بالا می‌آوردند و توی صورتشان می‌زدند. رنگ سبز کم‌رنگ و بی‌جان دیوار روبرو توی چشم می‌زد.
دستم را گرفت و کشید تا پشت شیشه‌ها. هیچ نگفت، فقط نگاهم کرد. نگاه کردم. یک سکوی سنگی، چند تاقچه، بوی کافور، سفیدی کف، لباس سبز غسال‌ها. میت را می‌انداختند روی سکو. دست‌ها و پاهایش را که از سکو آویزان می‌شد، جمع می‌کردند کنار بدن. بعد می‌افتادند به جان او که هیچ تحرکی نداشت. هیچ عکس‌العملی، هیچ واکنشی. نه لبخندی، نه اخمی، نه صدایی، نه فریادی. در عرض چند دقیقه بدن را برگرداندند. باز دست‌ها و پاها این طرف و آن طرف می‌رفت. نمی‌توانستم نگاه کنم. سرم سنگینی می‌کرد. چاق، لاغر، سفید، سبزه، پیر، جوان زیر دست غسال‌ها جابجا می‌شد. برگشتم به سمت زنده‌هایی که حالا تعدادشان اضافه شده بود. دوست داشتم بفهمم کدام میت برای کدام بازماندگان است. حدس‌هایم درست نبود، مرگ مجهول‌تر از این حرف‌هاست.

اللهم صل علی محمد و آل محمد ... وَ انْصِبِ الْمَوْتَ بَيْنَ أَيْدِينَا نَصْباً ، وَ لَا تَجْعَلْ ذِكْرَنَا لَهُ غِبّاً
(فرازی از دعای 40 کتاب شریف صحیفه سجادیه)