برای بار هزارم شنیدم: «چند؟» و برای بار هزارم گفتم: «4153»
حتی یک بار اشتباهی گفتم. اشتباهی که نه، االتقاطی شاید!
کنارم ایستاده بود روبروی پیشخوان فروشگاه، با نایلونی که یک روغن پخت و پز، یک قوطی رب گوجه، سه تا تخم‌مرغ و دو تا بستنی چوبی. 
باز هم شنیدم:‌«چند؟» و من گفتم «4153».
هر دو خندیدند، فروشنده و دختر. 
خرید او را حساب کرده بود و من داشتم رمز کارت عابرم را می‌گفتم.
من اما نخندیدم، و فکر کردم که ای کاش رمز همه کارت عابرها «4153» باشد.
ای کاش من به همه حساب‌ها دسترسی داشته باشم.
ای کاش همه رقم‌های جهان، 1، 3، 4 و 5 باشد.
هیچ‌وقت «حساب و دیفرانسیل» را دوست نداشتم و همیشه از شمردن و حساب کردن عاجز بودم.
شاید چون عاجز بودم، دوست نداشتم یا شاید چون دوست نداشتم، عاجز بودم.
دوباره پرسید: «چند؟» و من گفتم:‌«4153».
رمز همه کارت‌هایم هم همین است. رمز همه مخفی‌گاه‌هایم هم. رمز همه صندوق‌ها و رمز همه درب‌ها.
من شبیه «4153» شده‌ام.
راستش همه شبیه اعدادی هستند که دوست دارند ولی به روی خودشان نمی‌آورند.
«من احب شیئا حشره الله معه؛
هر کس هر چیزی را دوست داشته باشد خداوند او را با همان چیز محشورخواهد کرد؛ حتی اگر سنگی باشد.»
 امام رضا (ع) فرمود.