اعتیاد به پدری
دیشب بعد از مدتها بدخواب شدم. چون
خواب بدی دیدم. شاید اسمش را نشود کابوس گذاشت.
در این دنیایی که همه چیز بر یک منطق پوزیتویستی مادی و کمی شده، تعریف کابوس هم
باید لابد از استانداردهای مشخصی برخوردار باشد!
خواب دیدم پسر 4 ماههام زمین خورده
و چشم و پیشانیاش کبود شده.
پسر و بانو یک هفتهای است از من و تهران دورند.
صبح که بلند شدم، عرق کرده بودم. قلبم به شدت میزد و سرم گیج میرفت.
مدتی گذشت تا اطراف را نگاه کردم و متوجه شوم خواب بودهام.بلند گفتم خدا را شکر.
وابستگی غریبی به محسن پیدا کردهام.
وابستگی بینظیری که جنسش از نوع کشش غریزی و عاطفی به همسرم نیست.
تعابیر کلیشهای مانند پاره قلب و تکه وجود و اینها را هم نمیفهمم.
تجربه پدری در بیان نمیگنجد. کلمات مسئولیت و تعهد نیز برایش کافی نیست، یا شاید گویا نباشد.
شاید تعلق و تعلیق هر دو با هم در یک زمان بتوانند گوشههایی از معنا را برساند.
تعلق به مفهوم همان وابستگی بینظیری که با عشق به همسر اساساً تفاوت دارد و تعلیق به معنای نوعی از درگیری که آزار دهنده نیست و اتفاقاً دلچسب و عمیق است.
من هیچ گاه هیچ مخدری را تجربه نکردهام، حتی قلبان را؛ اما توصیفات بیمارانی که به این مواد مضر اعتیاد پیدا کردهاند، نزدیک است به احساسی که به محسن دارم.
میخواهم بیشتر از این احساس و این معنا بنویسم.
وبلاگهای مادرانه بسیارند، اما کمتر مطلب یا نوشتهای را دیدم که از نوع رابطه پدر و فرزندی سخن بگوید.
این رابطه به دلایل نامعلوم در تقدسهای مبهمی گرفتار آمده که درک آن را دشوار و چه بسا محال کرده است.
تلاش من به عنوان یک پدر 4 ماه، یک تجربه فردی است؛ هیچ هدف دیگری جز این برایم متصور نیست.
پانوشتها:مدتها بود ننوشته بودم، اما امیدوارم آغازی که داشتهام، استمرار داشته باشد؛ همین!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 17:24 توسط تبعيدی
|