آن‌قدر space مي‌زنم تا از خودم دور شوم

سفيدي صفحه چشمم را مي‌زند

و وجودم را مي‌کشد تا هزارتوي خودش

سرد است

تاريک

محتاج يک سياهي‌ام

يک الف

دارم غرق مي‌شوم

وسط اين عمق

گاهي وقت‌ها بايد مُرد!

 

پانوشت:
گذرنامه توي دستم عرق کرده...
مهر خروج خورده...
اما...
چه کسي مرا توي سلول فرديتم انداخته؟
نگهبان!