با مدد حسین علیهالسلام
با مدد حسین علیهالسلام راهی خانه مادر و خانه خدایش هستم.
حلالم کنید به حق حسین علیهالسلام
پانوشت:
به قول روح الله رجبی، خسی به میقات میرود، حلالش کنید.
با مدد حسین علیهالسلام
با مدد حسین علیهالسلام راهی خانه مادر و خانه خدایش هستم.
حلالم کنید به حق حسین علیهالسلام
پانوشت:
به قول روح الله رجبی، خسی به میقات میرود، حلالش کنید.
امام جماعت تیشرتی
عصر یک روز بهاری به اتفاق همسر گرانمایه تصمیم گرفتیم به منزل آقا مهدی- یکی از دوستان همکلاسی و پدر دوقلوی ۶ ماهه حنانه و ریحانه- سر بزنیم.
از خانه ما تا خانه ایشان ده دقیقه فاصله است.
از آنجا که هر پروژه خانوادگی، یک پیوست مهندسی خرید دارد- فارغ از آنکه شما بودجه کافی در اختیار داشته باشید یا خیر- و کمی دیر راه افتادیم، مغرب شد.
ما- یعنی من و همسر گرانمایه- هم در یک حرکت تبلیغی به اولین مسجدی که رسیدیم، وارد شدیم.
راهروهای مسجد پر از عکس شهدا و احادیث اهلبیت علیهمالسلام بود.
وارد صحن مسجد که میشدی، سمت راست یک محراب فیروزهای رنگ با طراحی اسلیمی به چشم میخورد که با لامپ هالوژن سبز رنگ روشن شده بود.
اهل مسجد، از پیر و جوان صفوف منظم و مرتب نماز جماعت را در چند ردیف پشت سر هم تشکیل داده بودند.
مطابق عادت همیشگی، رفتم صف آخر نشستم.
کم کم مسجد پر شد.
اما خبری از امام جماعت نبود.
ربع ساعتی هم گذشت، اما امام تشریف نیاوردند.
زمزمههای گلایه داشت به فریادهای اعتراض بلند میشد: مگه قول نداده؟ میاد یا نه؟ به موبایلش یه زنگ بزنین؟
این صداها مسجد را پر کرد.
چند نفری هم از مسجد خارج شدند.
هر چقدر با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم بیخیال بشوم.
بلند شدم، رفت جلو و به خادم مسجد که مرتباً بین دفتر و محراب در رفت و آمد بود، گفتم: آقا سلام. من طلبهام.
اگه مردم حاضرن پشت سرم وایسن، برم جلو.
آقای خادم هم سریع جلو رفت و سجاده محراب را انداخت جلوی صف اول.
بعد هم توی بلندگو اعلام کرد که یک نفر طلبه جلو ایستاده و حی علی الصلوه.
عبا انداختم و نماز جماعت مغرب را خواندم.
بین دو نماز امیدوار بودم امام جماعت برسد.
بلند شدم و برای مردم دو دقیقه صحبت کردم که عدالت امام جماعت چندان پیچیده نیست و یک قرائت صحیح و سیمای ظاهری کفایت میکند.
نماز عشاء هم خواندم.
یک صفحه قرآن بعد از نماز هم قرائت کردم و مردم هم استماع.
بعد از نماز گوشیام را روشن کردم.
اس ام اس آمد. همسر گرانمایه نوشته بود: امام جماعت تیشرتی! بیرون منتظرم.
پانوشت:
1. من معمولاً تیشرت نمیپوشم.
نه اینکه تعصب و تقید خاصی داشته باشم.
بهم نمیاد.
اما اون روز، تقدیر بود مردم یکی دیگر از نشانههای آخرالزمان رو ببینن!
2. امام جماعت مسجد را چند روز بعد دیدم.
سید خوش سیما و متواضعی که دعوتم کرد بیشتر به اون مسجد سر بزنم .
سید میگفت اصحاب مسجد خیلی با جلو ایستادن یک مکلا موافق نیستند و در مسئلهای که اسلام سخت نگرفته، بسیار سختگیرند.
با این اوصاف نمیدونم اون روز چی شد که ملت پشت سر ما وایسادن، اون هم منی که تهریشی بیشتر نداشتم و تیشرت تنم بود. یاللعجب!
دم در جهنم
بنا بر دادخواست دوستان متقی و مؤمن شهرستان،
من و محمد حسن متهیم به تبلیغ کاندیدای غیر اصلح و غیر حزب اللهی جبهه متحد اصولگرایی.
کار انتخابات شهرستان در دور نخست تمام شده و ما برگشتهایم سر روزمرگیهای خودمان.
اما دوستان ولکن معامله نیستند.
از جمله برجستگان همین دوستان که فردی کم تجربه و ضعیف را به عنوان کاندیدای جبهه پایداری معرفی کردند، محمد حسن را بعد از نماز مغرب و عشاء دیده و با لحن بسیار جدی گفته است:
تو و محمد- یعنی من- باید اون دنیا و دقیقاً روی پل صراط جواب بدین چرا برا دکتر دال تبلیغ کردین؟
سیاست این همه دینی؟
خداوند همه را به صراط مستقیم هدایت کند.
پانوشت:
۱. من گفتمان جبهه پایداری را تماماً قبول دارم. اما در مصادیق و روشها اندکی محتاطتر از دوستان و به کلی محافظهکارم.
۲. ناگفته پیداست که دکتر دال به مجلس راه یافته که من جهنمی شدهام!
۳. به طور نه چندان رسمی خانه تکانی این وبلاگ را اعلام میکنم. سلام مجاز عزیز! اصلاً دلم برات تنگ نشده بود!
اين رنجورهاي اعصاب خردكن!
هميشه سعي ميكنم حسن ظن داشته باشم و در مورد افراد قضاوت نكنم،
اما بعضي آدمهاي دور و اطراف حرصم را در ميآورند.
از جمله متنفرم از كساني كه نميتوانند موفقيت ديگران را ببينند و مدام كار آنها را كمارزش و به قول فرنگيها (downgrade) ميكنند.
رفتيم يك جشنواره دانشجويي.
نشستيم كنار رفقاي همدانشگاهي كه مثلاً دور از اغيار ساعات خوشي داشته باشيم.
از قضا متوليان جشنواره نيز از جمله دوستان هستند.
از همان ابتدا تا انتهاي مراسم، اين بغل دستي ما كه بسيار هم داعيه فرهنگ و هنر دارد، شروع كرد به ايراد گرفتن:
ميدوني اشكال كار فلاني چيه؟ اي واي! مجري خراب كرد! چقدر زشت! من در همايش كذا اين كار رو كردم، آن كار رو كردم... ميدوني كه آقاي دبير خودش خيلي بلد نيست حرف بزنه و ... منم اگر اِل بودم، بِل بودم، جيمبِل بودم، حتما جايزه ميگرفتم!
القصه همين عرايض براي شرح درد من در چهار ساعت زمان جشنواره كافيست!
خدا مرا به راه راست هدايت كند.
انتظار BRT
کاش حداقل به اندازهای که برای آمدن اتوبوس BRT گردن فراز میکنیم و چشم به راه میمانیم،
برای آمدن تو نیز چشم به راه باشیم و انتظار بکشیم.